تفکیک سه‌گانه زبان، ادبیات و زبان نیمه‌ادبی

سه قلمرو را باید به‌درستی بشناسیم و بدانیم که وقتی می‌خواهیم وارد جهان کودک شویم، از هر کدام، کی و چگونه باید استفاده کنیم. یکی از این قلمروها، «قلمرو زبان» است. وقتی از زبان سخن می‌گوییم، زبان دارای دو چرخه یا دو لایه‌ی عمده است: یکی، قلمرو زنجیره‌ای زبان و دیگری، قلمرو زِبَرزنجیره‌ای زبان. حوزه‌ی زبان، قلمرویی است که ما از آن برای مفاهمه و ارتباط استفاده می‌کنیم. کسانی که سال‌ها در حوزه‌ی ادبیات فعالیت کرده‌اند، در آن لحظه از ادبیات استفاده نمی‌کنند، بلکه از زبان بهره می‌برند؛ اگر نگوییم تحقیقا، تقریباً فقط زبان است که بکار گرفته می‌شود. زبان، دارای قلمرویی است که «قلمرو واژگان» نام دارد. واژگان با یکدیگر نسبت و ارتباط برقرار می‌کنند تا بتوانند پیامی را به مخاطب برسانند. هنگامی که شما در موقعیت زبانی قرار می‌گیرید، دو قلمرو را با خود دارید (غیر از قلمروهای فنی و تخصصی): یکی، حال شما و دیگری، مقام شما. حال شما در بیانتان تأثیرگذار است. اگر من غمگین باشم، این غم بر گفتارم تأثیر می‌گذارد. حافظ می‌گوید: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ وقتی شما حزین باشید، واژه‌هایتان هم حزین می‌شوند؛ آهنگ کلامتان نیز چنین خواهد بود. اما «مقام»، به جایگاهی اشاره دارد که در آن قرار گرفته‌اید. همین سالن، این نور، این اتمسفر، این موقعیت، اکنون برای من واژه می‌سازد. به نظر شما، اگر این سقف نبود و ما در فضایی بی‌سقف سخن می‌گفتیم، آیا جنس و لحن سخن ما متفاوت می‌شد یا نه؟ مثلاً اگر شما برای کودکان، در روشنایی روز قصه بگویید، آن قصه با قصه‌ای که شب‌هنگام بیان می‌شود، متفاوت خواهد بود. به همین دلیل است که «قصه‌های شب» به‌عنوان یک مجموعه‌ی خاص مورد توجه قرار می‌گیرند. بنابراین، ما هم «حال» داریم و هم «مقام».

حال، زبان عناصری دارد که به آن‌ها «عناصر زِبَرزنجیره‌ای» یا «سازه‌های زبرزنجیره‌ای» گفته می‌شود. یکی از این عناصر، زیر و بم‌هایی است که ما به تناسب موقعیت به کلام خود می‌دهیم. گاهی اوج می‌گیریم، گاهی فرو می‌رویم. درنگ داریم. همین درنگ‌ها می‌توانند معنای سخن را به‌کلی تغییر دهند. مثالی ساده: در کودکی، شعر سعدی را برخی چنین می‌خواندند: تن آدمی شریف است به جان آدمیت، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت. اما عده‌ای با درنگ نادرست آن را این‌گونه ادا می‌کردند: تن آدمی شریف است به جان، آدمیت نه همین لباس زیباست، نشان آدمیت!درنگ نادرست، معنا را واژگون می‌کند. مثال دیگر: جمله‌ای از حضرت امام خمینی رحمت‌الله‌علیه را در نظر بگیرید: ما رابطه با آمریکا را می‌خواهیم چه کنیم؟ اگر آن را چنین بخوانید: ما رابطه با آمریکا را… می‌خواهیم! چه کنیم؟ بار معنایی‌اش متفاوت خواهد بود. به همین دلیل، اوج، درنگ، سکوت، فراز و فرودها این‌ها عناصر زبرزنجیره‌ای زبان‌اند. اکنون این پرسش پیش می‌آید: آیا ما باید با کودک، از زبان استفاده کنیم یا نه؟ پرسشی جدی است. می‌دانیم که همه‌ی ملت‌های جهان، نظام آموزشی دارند. زبان، در این قلمرو، ابزاری برای «چه گفتن» است. اما وقتی به قلمرو ادبیات می‌رسیم، «چگونه گفتن» نیز اهمیت می‌یابد. در زبان، متن مقصد نیست؛ واژه‌ها نیز صرفاً ابزارند. مهم، نقطه‌ی پایان جمله است. اما در ادبیات، واژه‌ها خود موضوعیت می‌یابند. در ادبیات، درنگ در انتخاب واژه اهمیت دارد. این مبحث، بسیار گسترده است و باید جداگانه درباره‌ی آن گفت‌وگو کنیم. مثلاً اشاره کردند که در ادبیات دینی کودک، باید دقت شود که چگونه آغاز می‌کنیم. زبان، یک شیوه‌ی تفکر دارد؛ ادبیات، شیوه‌ای دیگر.

امروز در حوزه‌ی تصویر نیز گفته می‌شود: اگر شش ثانیه‌ی اول یک برنامه‌ی تلویزیونی شما را جذب نکند، کانال را عوض خواهید کرد. پس چگونه گفتن، اهمیت دارد. در ادبیات، ما به واژه‌ها می‌اندیشیم، به آهنگ آن‌ها، به هندسه‌ی جمله و ساختار آن. برای همین است که وقتی با نویسندگان صحبت می‌کنم، می‌گویم: بروید موسیقی روح خودتان را کشف کنید! هرکسی موسیقی خاص خود را دارد. اگر فردوسی غزل می‌سرود، چه می‌شد؟ اگر حافظ مثنوی می‌گفت، چه؟ روایت قشنگی هست، هرچند شاید ساختگی باشد، اما شنیدنی‌ است؛ که می‌گوید: سعدی شبی شعری گفت: خدا کشتی آنجا که خواهد برد / وگر ناخدا جامه بر تن درد. سپس با خود گفت: من چیزی از فردوسی کم ندارم! شب، فردوسی را به خواب دید. فردوسی گفت: سعدی جان، انصافاً در غزل بی‌نظیری، اما مثنوی و حماسه، کار من است. اگر قرار بود من این بیت را بگویم، این‌گونه می‌گفتم: برد کشتی آنجا که خواهد خدای / درد جامه بر تن وگر ناخدای. دقت کنید؛ جای فعل، ساختار جمله، لحن و … همه چیز متفاوت می‌شود. در متن حماسی، فعل اهمیت دارد. دانستن این نکات، ظرافت‌هایی است که در ادبیات به کار می‌آیند. ادبیات، از جایی آغاز می‌شود که بدانید کجا باید نظام جمله را تغییر دهید. ادبیات، آغاز خلاقیت است؛ زبان، تنها لایه‌ی اول است.

در پایان، اشاره کنم به نکته‌ای که مرحوم قزل ایاغ نیز مطرح کرده‌اند: متنِ نیمه‌ادبی یعنی چه؟ یعنی متنی که اساساً زبانی است، اما برای اثربخشی بیشتر، از ظرفیت‌های ادبی نیز بهره می‌گیرد. این همان «چاشنی» است که به زبان افزوده می‌شود. گذشتگان، گاهی برای آموزش از ابزارهایی مانند شعر بهره می‌گرفتند. در کودکی به یاد دارم، حتی مفاهیم فیزیک و شیمی را، گاه به صورت شعری درمی‌آوردیم. این کار برای ما جنبه‌ی آموزشی داشت؛ زیرا وقتی مطلبی در قالب نظم بیان می‌شود، بهتر در حافظه می‌مانَد. اگر به شعرهایی که حفظ کرده‌ایم نگاه کنیم، درمی‌یابیم که بیشتر آن‌ها کلاسیک و موزون‌اند. شعر سپید، که نوعی خاص از شعر است، کمتر در حافظه‌ی افراد می‌ماند؛ اما اشعار عروضی با افاعیل مشخص، بسیار راحت‌تر در ذهن جای می‌گیرند.

این مسئله، امروزه نیز اهمیت دارد. ادبیات جایگاه والایی دارد، اما نباید تصور کرد که همیشه و همه‌جا کاربرد دارد. گاه ورود ادبیات به عرصه‌ای خاص ممکن است آن عرصه را مختل کند. همچنین، اگر زبان به جای ادبیات به کار رود، باز ممکن است آن قلمرو آسیب ببیند. ما باید این مرزها را دقیق بررسی کنیم. در همین راستا، در کلاس‌های درسم ـ چه در دوره‌ی کارشناسی، چه در مقاطع ارشد و دکتری ـ از ابتدای ترم موضوعی را با دانشجویانم در میان می‌گذارم: «اگر کسی که دانشجوی ادبیات است، بیست‌و‌یک ویژگی واژه را نداند، اهل ادبیات نیست.» واژه‌، ابزار و تکیه‌گاه ما در ادبیات است؛ همان‌طور که در موسیقی، ملودی و نت؛ در نقاشی، رنگ؛ و در معماری، مصالح باید شناخته شوند، در ادبیات نیز شناخت واژه ضروری است.

یکی از این ویژگی‌ها، «غیبت واژه» است؛ یعنی آنجا که باید عمداً از آوردن واژه پرهیز کرد تا مخاطب خود آن را کشف کند. گاهی نیز نباید عبارت را صریحاً گفت. برای مثال، اخوان ثالث در شعر «خان هشتم» ماجرای کشته شدن رستم به دست برادرش را روایت می‌کند. این شعر، که با تلاش فراوان در کتاب‌های درسی گنجانده شد، داستان هفت‌خان رستم را تا جایی دنبال می‌کند که رستم فریب برادر را خورده و به چاهی می‌افتد که در آن، تیغ و تیر کار گذاشته‌اند. اخوان می‌گوید: « ور بپرسی راست، گویم راست / قصه بی‌شک راست می‌گوید. می‌توانست او، اگر می‌خواست؛ لیک …» شعر در اینجا تمام می‌شود. این «لیک» ناگفته، همان غیبت واژه است. مخاطب باید خود ادامه را حدس بزند. قرآن نیز از این ظرفیت بسیار بهره می‌برد. در فیلم‌ها نیز پایان‌های باز، ذهن مخاطب را فعال می‌کند و به زایش ذهنی می‌انجامد. ما باید بدانیم در کجا واژه باید غایب باشد. بازگردم به موضوع؛ این سه قلمرو ـ زبان، ادبیات، زبان نیمه‌ادبی ـ را باید از یکدیگر تفکیک کرد. به عنوان کسی که در حوزه‌ی ادبیات فعالیت می‌کنم، معتقدم نباید تصور کرد که ادبیات همیشه باید بر زبان مقدم باشد. هرکدام جایگاه خود را دارد. قیچی می‌تواند ناخن را بگیرد، اما جایگزین ناخن‌گیر نمی‌شود.

دکتر محمدرضا سنگری؛ نویسنده، پژوهشگر و مدرس دانشگاه _ قرار هفت بهار 1404