گفتوگو با سید محمدمهدی رییس کرمی؛ دانشجوی دکتری مشاوره و پژوهشگر اندیشکده امید پیرامون رشد تفکر انتزاعی در اوان کودکی
برخی تولیدکنندگان کتاب و انیمیشن با استناد به دیدگاه پیاژه میگویند آموزش دین را باید بعد از شروع «تفکر رسمی» در حدود ۱۱–۱۲ سالگی آغاز کرد؛ بنابراین در محصولات کودک نباید به مفاهیم انتزاعی مثل «خدا» اشاره شود. این برداشت درست است؟
برخی از دوستان ما اینطور میگویند. عدد 12 هم حدودا درست است، پیاژه این عدد را حدودا 11-12 میدانست. البته ما بالغ بر20 نظریه رشدی داریم که از زوایای مختلفی به رشد کودک مینگرند. لذا به جهت علمی نمیتوان با نگاه به یک نظریه نسخه آموزش دین را بپیچیم. توجه داریم که در فضای علم روانشناسی این بحث مطرح است. سایر علوم مثل الهیات(theology)، مردمشناسی(Anthropology) و جامعهشناسی(Sociology) و … ممکن است کلا موضع دیگری داشته باشند که بحث ما نیست. اما بله پیاژه به عنوان یک روانشناس رشد معتقد بوده است هرگونه آموزشی باید متناسب با مرحله رشدی کودک باشد. البته توجه شود این اشتباه است که بحث رشد انتزاعی را به پیاژه نسبت دهیم. پیاژه در فضای رشد تفکر دینی کار نکرد. او رشد تفکر علمی را بررسی کرد و مرحله نهایی اش هم تفکر صوری بود که با تفکر انتزاعی تفاوت دارد اما متاسفانه غالبا یکی در نظر گرفته میشود.
اینکه رشد کودک از مراحل مختلفی عبور میکند به چه معناست؟
در مرحلهای بودن یا مستمر بودن رشد کودک بین روانشناسان رشد اختلاف نظر وجود دارد. برخی مانند طرفداران رویکرد رفتاری معتقدند رشد کودک مستمر است و از مراحل مجزایی تشکیل نمیشود. استمرار رشد یعنی اینکه رشد از گامهای کوچک و بههمپیوسته تشکیل شده است. اما پیاژه معتقد بود کودک در سنین مختلفی، رشد جهشگونهای دارد. در واقع رشد کیفی دارد نه کمی. یکی از این نقاط عطف سن 11-12 سالگی است که به نظر پیاژه بعد از آن کودک قدرت تفکر صوری پیدا میکند. بعد ها پیروان پیاژه مانند رونالد گلدمن این مرحله ای بودن رشد تفکر علمی را به رشد تفکر دینی نسبت دادند و نتیجه گرفتند کودک 6 ساله توانایی تفکر انتزاعی را ندارد و لذا نمیتواند آموزشهای دینی انتزاعی مثل آموزش در مورد خدا را دریافت کند.
آیا پیاژه درکنار بحث رشد کودک تحقیقاتی در مورد رشد تفکر دینی کودک نیز داشت؟
پژوهش دقیق و علمی خیر، پیاژه در این زمینه بیشتر نظرات فیلسوفی به نام بوِت[1] ( یا بوِه) را در تبیینهای خود ارائه میکرد. خود پیاژه به مسئله تفکر دینی و آموزش دین به شکل عمیق نپرداخت و پیروان او نظریهاش را گسترش دادند و تا بدینجا پیش رفتند که آموزش مسائل دینی انتزاعی برای کودکان مضر است و روند رشد کودک را مختل میکند.
چه کسی بحث آموزش دین در کودکی مبتنی بر نظریه پیاژه را مطرح کرد؟
رونالد گلدمن بود که با پیروی از پیاژه مراحل رشد تفکر دینی را برای اولین بار به صورت تجربی و عمیق بررسی و مستند کرد. کتاب “تفکر دینی از کودکی تا بزرگسالی” او که در سال 1964 چاپ شد، سالها رفرنس اصلی بسیاری از پژوهشها بود. اینکه گلدمن در نهایت رشد تفکر دینی را همگام با رشد شناختی پیاژه عنوان کرد در تثبیت و ماندگاری پژوهشهایش نقش بسزایی داشت. جالب است که مطالب ایشان در دانشگاههای کشور ما نیز سالها تدریس میشد. البته حدود سال 1980 به بعد موجی از نقدهای علمی به روش پژوهش او و تبیینهایش در محافل علمی وجود داشت (رجوع شود به مقاله بازمرور کتاب تفکر دینی از کودکی تا بزرگسالی رونالد گلدمن در سال 1988[2]).
حجم پژوهشهای طرفداران پیاژه و گلدمن در این زمینه بیشتر است یا مخالفانشان؟
جایگاه پیاژه و همکاران وی و موافقت آنها با جو عمومی مخالفت با آموزش دین در حوزه روانشناسی در آن زمان شرایطی را ایجاد میکرد که پژوهشهای گلدمن و سایر پیروان پیاژه پررونقتر دنبال میشد و به طور کلی کسی اگر میخواست در دفاع از آموزش دین در مدارس و به شکل کلان چیزی بنویسد، کارش چندان حمایت نمیشد یا اصلا ادبیات پژوهشی در حوزه روانشناسی نمییافت که بتواند بر آن اساس کارش را در مجلات علمی ارائه کند. روشهای تحقیق هم در آن زمان مثل امروز رشد نکرده بودند و تحصیلات میانرشتهای هم مثل امروز نبود. الان فردی با رشته الهیات میتواند در روانشناسی رشد هم کار کند و در دو رشته تبحر پیدا کند و بعد براساس ادبیات پژوهشی در این دو رشته، پژوهشی با روشهای تحقیق جدیدتر انجام دهد. اما سابقا این امکان نبود. روی کاغذ شدنی بود اما در جامعه علمی آن زمان به راحتی پذیرفته و دیده نمیشد و انگیزهها هم چندان برای اینکار به تبع شرایط بالا نبود. با این حال درهمان زمان نقدهای مختلفی به کار گلدمن وارد شد که امروزه به آنها هم استناد میشود.
خب چه شد که پای بحث تفکر انتزاعی به خدا و خداباوری کشیده شد؟
مسئله اصلی دقیقا همینجاست. بحث تفکر صوری و به دنبالش تفکر دینی یک کلیتی است که ذیلش این مسئله مطرح است. این ذیل خود از مسئله انتزاع و رشد تفکر دینی به مراتب مهمتر است. هرچند الان به شکل جدی با مسئله انتزاع گره خورده است یا به آن گرهاش زدهاند. در جدیدترین پژوهشهای علمی به صورت تخصصی به این مسئله پرداخته شده است. خداباوری در کودکان الان یکی از مباحث جدی پژوهشی است. جالب است که بعضی پژوهشگران براساس پژوهشهای خود، آموزش در مورد خدا برای کودکان را مضر و بعضی دیگر آموزش در مورد خدا را بسیار مفید، لازم و حق طبیعی کودکان میدانند. به نظر میرسد یک تقابل پنهان در مجامع علمی بین خداباوران و خداناباوران در تمام رشتهها وجود دارد. البته که این اختلافها بعضا در حوزه چگونگی آموزش نیز به طوری جدی است که جای بحث و گفتگو دارد.
موضع مخالفان پیاژه و پیروانش در زمینه تفکر انتزاعی و آموزش دین چیست؟
عدهای از مخالفان پیروان پیاژه که مثل او رویکرد شناختی دارند اساسا ادعای عدم توانایی کودک در تفکر انتزاعی را رد میکنند. آنها براساس پژوهشهای تجربی خود با کودکان دریافتهاند که کودک با آمادگیها و سوالهای اساسی در مورد خدا به دنیا میآید. به نظر ایشان سوالات کودکان از جنس سوالاتی است که فیلسوفان بزرگ در مورد خدا می پرسند. مثلا پرفوسور جاستین بَرِت[3] استاد دانشگاه آمریکایی که در علوم روانشناسی و انسانشناسی کار کرده است کتابی در سال 2012 با عنوان “معتقد از بدو تولد: علم اعتقادات دینی کودکان[4]” مینویسد. همانطور که از اسم کتاب پیداست، او آمادگیهای اعتقادی برای شناخت خدا را از بدو تولد در وجود نوزاد میداند و برای مدعایش دلایل متعدد علمی میآورد. اولیورا پتروویچ استاد دانشگاه آکسفورد نیز در این زمینه پژوهشهای تجربی جالبی انجام داده است. ایشان معتقد است در برخی از سطوح شناختی تفاوتی بین تفکر کودک و بزرگسال وجود ندارد. همچنین با بررسی همزمان کودکان ژاپنی و انگلیسی به این نتیجه رسید که تفکر در مورد خدا در کودکان به محیط فرهنگی بستگی ندارد.
پژوهش ایشان تحت عنوان روانشناسی و آموزش مذهبی به پیشنهاد و حمایت اندیشکده امید و توسط نشر ترجمان، ترجمه و در هفته پیش انتشار یافت. این کتاب برای پژوهشگران، مربیان و حتی تولیدکنندگان محصولات فرهنگی برای کودکان میتواند مفید باشد و از آنجایی که کتاب رویکرد بین فرهنگی داشته و پژوهش انجام شده در سال 2022 صورت گرفته، میتواند مورد توجه و استفاده علاقهمندان به این حوزه باشد.
آیا این مطالب در محافل علمی ما مطرح است؟
خیلی خیلی کم. آقای دکتر نوذری از اساتید پژوهشگاه حوزه و دانشگاه سالهاست در این زمینه مطالعه و پژوهش داشتهاند. در کتابهای اخیر ایشان به خوبی به این مطالب پرداخته شده است. ایشان در کتاب روانشناسی تحول دینداری به خوبی نظریات متعدد را در این زمینه را جمع آوری، نقد و نظر کارشناسی خود را نیز ضمینه کردهاند. من فرد دیگری که رویکردهای مقابل پیاژه را بررسی کرده باشد نمیشناسم. خوب است از کتابهای ایشان در این زمینه استفاده شود، چه به عنوان محتوای پایه برای تولید محتوا و چه به عنوان کتاب درسی مربوط به دروس روانشناسی رشد در فضای دانشگاهی به خصوص دانشگاه فرهنگیان
نسبت یافتههای پژوهشی با آنچه در دین ما هست، چیست؟
ما در کشورمان به لحاظ دینی پشتوانهی علمی قابل توجهی در زمینه قرآن و احادیث داریم. لذا نیاز به این سبک پژوهشها چندان حس نمیشده است و آموزش دین همیشه رکن اساسی در جامعه بوده است. هنوز هم آنچه که در غرب تحت عنوان خداباوری مطرح میشود با آنچه ما به آن در مورد خدا دسترسی داریم چه از لحاظ صحت و چه از لحاط حجم مطالب اصلا قابل مقایسه نیست. مثلا ما از 1000سال پیش و به لطف پیامبرمان میدانستیم که كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى اَلْفِطْرَةِ يعنى هر نوزادى بر اساس فطرت توحيدى متولد میشود. لذا نیاز نبود مانند پژوهشگران این حوزه مثلا کودکان ژاپنی و ایرانی را مقایسه کنیم تا به این نتیجه برسیم که کودکان ژاپنی هم به لحاظ فطری خداباورند. اما آنچه در این میان مغفول مانده ترجمان آیات و روایات بر بستر محصولاتی که توسط تولیدکنندگان ایرانی تولید میشود؛ به طور مثال نحوه چگونگی مفاهیم دینی برای کودکان و خردسالان بسیار حائز اهمیت است؛ بسیاری از کتابهایی که در این زمینه تولید میشود به آموزشهای مستقیم روی آورده و از عناصر داستانی و غیرمستقیمگویی بی بهرهاند و همین مسئله، در ترویج و معرفی اینگونه محتواها چالشهایی ایجاد کرده و مخاطب را با خود همراه نمیکند؛ هرچند از منظر دینی دستورالعملهایی برای آموزش مستقیم معارف دینی وجود دارد اما برای مخاطب کودکان بایستی تعادل بین آموزشهای مستقیم و غیرمستقیم رعایت شده و حتی آموزشهای غیرمستقیم از نظر کمی میبایست بیشتر مورد توجه قرار گیرد.



