نقد و بررسی کتاب ادبیات دینی کودک و نوجوان؛ نظریه‌ها و رویکردها

نشست قرار هفت، فرصتی ارزشمند است که اهالی هنر، فرهنگ و تربیت برای تبادل نظر و گفت‌وگو درباره موضوعات علمی و تخصصی گرد هم می‌آیند. در این نشست ، کتاب «ادبیات دینی کودک و نوجوان؛ نظریه‌ها و رویکردها» با حضور نویسنده محترم، دکتر مریم جلالی، به همراه دکتر محمدرضا سنگری و محسن هجری، به نقد و بررسی دقیق گذاشته شد تا ابعاد مختلف این حوزه مهم روشن‌تر شود.

دکتر مریم جلالی؛ نویسنده و عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی

دکتر محمدرضا سنگری؛ نویسنده، پژوهشگر و مدرس دانشگاه

محسن هجری؛ نویسنده و منتقد ادبیات کودک و نوجوان

دکتر مریم جلالی/

نگارش کتاب ادبیات دینی کودک و نوجوان؛ چرا و چگونه؟

ادبیات دینی کودک و نوجوان، همانند دیگر ابعاد هویتی، بخشی بنیادین از هویت کودکان این سرزمین را شکل می‌دهد؛ نه‌تنها از دوران پس از اسلام، بلکه پیش از آن نیز در متون ادب فارسی و منابع کهن، ریشه‌های آن به‌روشنی قابل مشاهده است. از این‌رو، پرداختن به این حوزه، در حقیقت، پرداختن به مسئله‌ای اساسی در هویت‌سازی کودکان ماست.

ورود به این حوزه به شکل علمی و دانشگاهی، هم‌زمان با طرح گرایش ادبیات کودک و نوجوان در دانشگاه‌ها در اواخر دهه‌ی ۸۰ آغاز شد. یکی از واحدهای درسی این گرایش، «ادبیات دینی کودک و نوجوان» است. اما اگر به سرفصل‌ها و منابعی که وزارت علوم ذیل این عنوان معرفی کرده است مراجعه کنیم، درخواهیم یافت که این منابع عمدتاً با مخاطب کودک و نوجوان ارتباط مستقیمی ندارند و تعداد آن‌ها نیز بسیار محدود است.

گرچه عنوان کلی آن‌ها ذیل «ادبیات کودک و نوجوان» تعریف می‌شود، اما بیشتر این منابع رویکردی سنتی به ادبیات دینی کودک و نوجوان دارند و تمرکز اصلی آن‌ها بر ادبیات دینی اسلامی، به‌ویژه در چارچوب تشیع، است. در این منابع، به نظریه‌های جهانی کمتر پرداخته شده بود و همین امر انگیزه‌ای شد تا به تألیف کتابی بپردازم که این خلأ را برطرف سازد.

اگر قرار باشد این واحد درسی به جهان معرفی شود، شایسته است که محتوای آن به‌گونه‌ای طراحی شود که برای سایر کشورها و پیروان ادیان گوناگون نیز قابل فهم و تأمل باشد؛ نه آنکه صرفاً بر ادبیات اسلامی متمرکز باشد. این نگاه، نقطه‌ی آغاز نگارش این کتاب بود.

از سوی دیگر، تجربه‌ی ده سال تدریس این واحد درسی برای دانشجویان کارشناسی ارشد – که جمعی از ایشان نیز در این نشست حضور دارند – نشان داد که با کمبودها و چالش‌هایی اساسی روبه‌رو هستیم. همین چالش‌ها نیز زمینه‌ساز تدوین فهرستی از مباحث مهم و ضروری شد که در این کتاب به آن‌ها پرداخته‌ام.

واقعیت آن است که تمرکز اصلی این کتاب، بر نظریه‌هایی قرار دارد که می‌توانند زبان مشترکی میان فرهنگ ما و دیگر فرهنگ‌ها در حوزه ادبیات دینی کودک و نوجوان ایجاد کنند. مطالعه این نظریه‌ها نشان می‌دهد که بسیاری از آموزه‌هایی که ما در دین اسلام به آن‌ها توجه داریم، محدود به این دین نیستند؛ بلکه در دیگر ادیان نیز مورد تأکید قرار گرفته‌اند.

متأسفانه، برخی بدون مطالعه کافی، گمان می‌برند که ادبیات دینی حوزه‌ای صرفاً ایدئولوژیک و تحمیلی است که هدف آن، القای یک‌سری مفاهیم دینی به کودکان است. اما نگاهی به نظریه‌های بین‌المللی نشان می‌دهد که چنین تصوری نادرست است. برای نمونه، در کشور انگلستان، ادبیات دینی بخشی اجباری از برنامه درسی کودکان است. با این حال، شیوه‌های ارائه و پردازش این موضوعات، به شکل خلاقانه و نظریه‌مند طراحی شده و به شکل‌گیری حوزه‌ای نو با عنوان معنویت[1] و پیوند آن با حوزه‌ی ادیان[2] انجامیده است. این حوزه، زبان مشترکی را میان دیدگاه‌های دینی و تربیتی در سراسر جهان ایجاد کرده است.

دکتر محمدرضا سنگری/

ضرورت بازاندیشی در مفهوم ادبیات دینی کودک و نوجوان

متأسفانه یکی از ویژگی‌های منفی در جامعه ما وجود دارد که گاهی با آن مواجه می‌شوم و دانشجویانم نیز این مسئله را مطرح می‌کنند: وقتی موضوعی را برای پژوهش پیشنهاد می‌دهیم، اولین پرسششان این است که «استاد، چقدر منبع برای این موضوع وجود دارد؟» و وقتی به آنها می‌گویم باید منبع تولید کنند و کتاب آنها مرجع و رفرنس دیگران باشد، با اندکی تعجب و گاهی ناباوری می‌گویند «مگر ممکن است؟!» اما هنر انسان‌های بزرگ در این است که ناممکن‌ها را ممکن سازند و به قول حضرت عیسیعلیه‌السلام ، از کوچه‌ای عبور کنند که رهگذر ندارد. مسیرهای نرفته و قلمروهایی که کمتر پژوهشگران در آنها حضور یافته‌اند، چنین راه‌هایی است که باید انتخاب شوند، بدون آنکه باور کنیم این پایان راه است. من این کتاب را قدم اول در این مسیر می‌دانم و یقین دارم قلمروها و ساحت‌های متعددی پیش رو است که ان‌شاءالله با همت استادان محترم، بتوانیم از اینجا موضوع‌یابی، مسئله‌شناسی و مسئله‌کاوی نماییم و ببینیم چه می‌توانیم انجام دهیم. اتفاق مبارک تأسیس گرایش کارشناسی ارشد ادبیات کودک و نوجوان خود فرصت‌سازی مهمی بوده است. اکنون، خوشبختانه محصول این اتفاق در دانشگاه‌های ما حضور دارند، هرچند که هنوز دوره دکتری این گرایش فراهم نشده است و امیدواریم در آینده بتوان در این زمینه نیز تأمل و تدبیر کرد.

بحث را با دو نکته اساسی آغاز می‌کنم. قصد من بیشتر باز کردن راهی برای اندیشه و تفکر است تا صرفاً نقد؛ می‌خواهم بیندیشیم که پس از این چه باید کرد و ما در کجای جغرافیای ادبیات کودک و نوجوان و ادبیات دینی کودک و نوجوان قرار داریم.

روشی دارم که معمولاً در کلاس‌های درس خود به دانشجویان می‌گویم: وقتی عنوانی را انتخاب کردید، بیست بار آن را بنویسید تا دقیقاً بدانید چه می‌خواهید انجام دهید و این عنوان اکنون به شما چه می‌گوید.

عنوان این کتاب، شش واژه اساسی و کلیدی را پیش روی ما قرار می‌دهد: اولین واژه، «ادبیات» است. شاید اگر مجال بود و فارغ از بحث درباره کتاب، از شما می‌پرسیدم ادبیات چیست و چه چیزی را ما ادبیات می‌دانیم. تازه آنجا مشخص می‌شد چقدر فهم و انگاره ما از ادبیات می‌تواند متفاوت باشد. در درون کتاب نیز این مسئله مشاهده می‌شود؛ برخی ساحت ادبیات را چنان وسیع می‌بینند که هر نوع نوشته‌ای در قلمرو ادبیات قرار می‌گیرد. به عنوان نمونه، وقتی کسی مانند دکتر ذبیح‌الله صفا کتاب «تاریخ ادبیات در ایران» را می‌نویسد، در این کتاب چند جلدی، هر اثری در هر حوزه علمی، جز ادبیات محسوب شده است؛ یعنی اگر کتابی درباره نجوم، پزشکی یا ریاضی نوشته شده، در این تاریخ ادبیات در ایران به عنوان ادبیات ثبت شده است. اما آیا واقعاً این آثار ادبیات‌اند؟ کتابی که درباره نجوم نوشته شده، آیا ادبیات است یا ادبیات تعریفی متفاوت دارد؟ در این کتاب، هنگامی که از ادبیات سخن به میان آمده، تمرکز عمده بر حوزه داستان است. آیا قلمروهای دیگری برای ادبیات کودک و نوجوان می‌شناسیم یا خیر؟ مثلاً متن‌های نمایشی چه وضعیتی دارند؟ در روزگار ما، سرود در میان کودکان و نوجوانان حتی جایگاهی بیش از داستان یافته است، چه در مدارس و چه در رسانه‌ها. وقتی درباره ادبیات صحبت می‌کنیم، «ادبیات» چیست؟ این، نکته اول است.

نکته دوم، «دین» است. دین چیست؟ در حاشیه این کتاب سوالاتی نوشته‌ام، از جمله این‌که اگر کسی به پدیده‌های جهان بپردازد و برای کودکان کتابی درباره درختان، ستارگان یا زمین بنویسد، آیا این‌ها هم دین محسوب می‌شوند یا خیر؟

می‌خواهم با چند پرسش کلیدی و اساسی مواجه بشویم: اگر ادبیات دینی ادبیاتی است که دینداران می‌نویسند و کسانی که آنها را چهره‌های دینی می‌شناسیم، پس آیا غیر از این نیز می‌تواند عنوان «ادبیات دینی» داشته باشد؟ آیا هر آنچه درباره دین است، «ادبیات دینی» محسوب می‌شود؟ این پرسش شاید ساده به نظر برسد، اما در اینجا چالش‌های ما آغاز می‌شود: کدام دین؟ کدام دین را ما به عنوان ادبیات دینی می‌شناسیم؟

نکته دیگر این است که دین، به عنوان تکیه‌گاه اصلی سرشت انسان، قلمروهای دست‌کم پنج‌گانه سرشت انسانی را دربرمی‌گیرد. آیا اگر به هر یک از این ابعاد پنج‌گانه سرشت انسانی بپردازیم، وارد قلمرو دین شده‌ایم یا خیر؟

یکی از ابعاد وجودی انسان، میل به جاودانگی است. ما دوست داریم بمانیم؛ هیچ‌کس مرگ را دوست ندارد. حتی شهیدان، که به استقبال مرگ می‌روند، بزرگ‌ترین چهره‌های ضد مرگ‌اند، زیرا با انگاره شهادت به جاودانگی می‌اندیشند؛ آن سوی مرگ را پایان راه نمی‌بینند بلکه آغاز پرواز و ورود به جهانی دیگر می‌دانند.

ما ناگزیر باید به موضوع مرگ نیز بیندیشیم؛ این مسئله‌ای است که کودکان نیز با آن مواجه می‌شوند. آیا این موضوع را می‌توان در قلمرو دین بررسی کرد یا خیر؟ این یکی از ابعاد وجودی و مسئله‌ای درباره میل به خلود است.

خیرخواهی، میل به نیکی، عدالت و پرهیز از خشونت نیز با فطرت انسانی گره خورده است. اگر نوشته‌ای دعوت به داد و انصاف کند، آیا این دینی است یا خیر؟ حتی اگر از آیات قرآن یا ظرفیت‌های ادیان دیگر استفاده نکند، آیا می‌توان آن را دین دانست؟ این موضوع کاملاً به سرشت انسانی مرتبط است. مثلاً در جامعه ما نیز وقتی دزدی رخ می‌دهد و پس از جمع‌آوری اموال می‌گویند آن را عادلانه تقسیم کنید، این خود نشانگر دغدغه عدالت است؛ حتی در داوری درباره بدی‌ها، همیشه عدالت مطرح است و این نشان‌دهنده وجود چنین مسئله‌ای در درون انسان است.

یکی دیگر از ابعاد سرشت انسان، زیبایی و زیباگرایی است. اگر از زیبایی‌های هستی یا خلق سخن بگوییم یا از زیبایی‌های انسان صحبت کنیم، آیا در حوزه دین قرار داریم یا خیر؟

پرستش نیز یکی از ابعاد سرشت انسان است. هیچ ملت یا جامعه‌ای وجود ندارد که بعد پرستش نداشته باشد. خداوند رحمت کند دکتر شریعتی را که نکته‌ای را از آندره ژید، نویسنده فرانسوی، نقل می‌کند.

آندره ژید[3]، رهبر تفکر مارکسیستی فرانسه بود که بعدها بازگشت و کتاب «بازگشت از شوروی» را نوشت که توسط جلال آل احمد ترجمه شده است. آندره ژید گفته است که وقتی به قبر لنین یا استالین رفتم، دیدم دین آنجا پایان یافته است، اما افرادی را دیدم که دور قبر این شخصیت‌ها طواف می‌کنند و می‌گویند: «سلام بر تو که باران می‌بارانی، سلام بر تو که فرزندانمان را به ما می‌بخشی».

او گفته است این همان خداست؛ یعنی هر کس خدا را حذف کند، بی‌خدا نمی‌شود، بلکه خدا می‌شود. مردم مجبورند جای خدا را با چند خدا پر کنند. این، خصوصیت انسان است.

خب، اگر بخواهیم از این ابعاد سخن بگوییم، آیا این دین است یا نیست؟ این‌ها پرسش‌هایی است که در قلمرو بحث ادبیات دینی مطرح می‌کنیم؛ اما پس از آن، می‌گوییم ادبیات دینی کودک. کودک چیست؟ دین چگونه نگاهی به کودک دارد؟ اگرچه اکنون فرصت پرداختن به این بحث نیست، اما حدود هجده ویژگی را درباره کودک در قلمرو دین احصاء کرده‌ام. دین می‌گوید ورود به جهان کودک باید با چه معیارها و مسائلی باشد؟ چه نکاتی را باید هنگام ورود به جهان کودک لحاظ کنیم؟

دین می‌گوید تا هفت سالگی، کودک باید بازی کند. درست است؛ الغلام یلعب سبع سنین؛ کودک باید تا هفت سالگی بازی کند. حالا سؤال می‌کنم، آیا تا به حال به خلق داستان بازی فکر کرده‌اید؟ یعنی خود داستان نیز باید با بازی همراه باشد.

کسانی که فرزندان‌شان را به مسجد برده‌اند، می‌دانند وقتی کودک را به مسجد می‌برید، چه اتفاقاتی رخ می‌دهد. فرض کنید کودکی که تازه راه می‌افتد، تمام مهرها را جمع می‌کند. نمازگزاران می‌ایستند اما نمی‌توانند کاری بکنند. کودک مهرها را جمع می‌کند و با آن‌ها بازی می‌کند. همه شنیده‌اید که پیامبرصلی‌الله‌علیه‌و‌آله هنگام نماز در مسجد، گاهی بچه‌ها پشت سر ایشان می‌رفتند و پیامبر به دلیل اینکه جمعیت مزاحم نشود، سجده را طولانی می‌کرد. روزی پیامبر از هوش رفت و بعد گفت که پشت من بچه‌ای سوار بود و نمی‌خواست او را از خود براند. اگر ما بودیم، شاید حال کودک را می‌گرفتیم یا او را از خود دور می‌کردیم، اما پیامبر این‌چنین نبود.

این یعنی حتی نماز نیز باید با بازی همراه باشد. باید فکر کنیم چگونه می‌توان نمازی طراحی کرد که با بازی همراه باشد. آیا می‌توان خواب بازی را هم تصور کرد؟

چند سال پیش که با مهدکودک‌ها کار می‌کردم، حتی با بچه‌ها بازی و گفت‌وگو می‌کردم و برایشان قصه می‌گفتم. با مربیان مهدکودک جلسه‌ای داشتم و به آن‌ها گفتم که روش‌های فعلی‌شان در آموزش قرآن به کودکان نادرست است. روش‌های فعلی نمی‌تواند کودکان را جذب کند. من پیشنهاد کردم شب کودک چگونه باید باشد؛ یعنی شب کودکان در خانه چگونه باید سپری شود؟ این موضوع را تبدیل به کتاب کردم که حدود دو سال نوشتنش طول کشید.

نکته مهم این است که باید از خود قرآن هم بهره ببریم؛ در کتاب «شب کودک» این نکته را نیز آورده‌ام. بعدها مربیان مهدکودک کتابی با همین رویکرد نوشتند که البته خیلی منتشر نشد.

پس وقتی می‌گوییم ادبیات دینی کودک، ابتدا باید بدانیم کودک کیست و چه جهانی دارد؟ ۱۸ ویژگی برای کودک در دین شناسایی کرده‌ام که مجال بحث آن اکنون نیست. سؤال این است که چگونه می‌توان ادبیاتی جذاب برای بازی کودک داشت؟ آیا می‌شود به بازی سفر فکر کرد؟ وقتی با کودک در ماشین سفر می‌کنیم، پس از حدود ۱۷-۱۸ کیلومتر، جهان پنهان کودک آرام آرام آشکار می‌شود. ماشین به نوعی مانند مهدکودک و گهواره است و بسیاری از مشکلات مربوط به خواب کودک بر اثر تکان‌های ماشین رخ می‌دهد.

من این تجربه را هم داشته‌ام که وقتی بچه‌ها هم‌سفر می‌شوند، بعد از ۱۸ کیلومتر چه بازی یا طرحی ارائه می‌دهند. آرام‌آرام دنیای پنهان کودک آشکار می‌شود و می‌توان جهان کودکی را بهتر شناخت.

اجازه دهید به موضوع خود کودک بازگردیم. در روانشناسی، خود هشت گونه است که یک نوع آن، خود تاریک است. این خود تاریک در بزرگسالان و کودکان وجود دارد و شناخت آن اهمیت زیادی دارد.

پس وقتی از کودک سخن می‌گوییم، باید بدانیم کودک کیست و چگونه می‌توان او را شناخت. روانشناسی کودک نظریه‌پردازان مختلفی دارد اما آیا این نظریه‌ها کافی است؟ در قلمرو دین، چند نظریه درباره جهان کودک وجود دارد؟ دین کودک را چگونه می‌بیند و چه چشم‌اندازهایی به جهان کودک می‌گشاید؟

نکته جالب این است که کودک در دین بسیار عزیز و مهم است. دین ما را دعوت می‌کند به محبت به کودکان. در روایتی آمده است که هیچ کس وارد بهشت نمی‌شود مگر اینکه کودکی را شاد کرده باشد. قسمتی از بهشت به نام «شادسرا» است که به معنی مهد کودک است. گفته شده کسی به آنجا راه نمی‌یابد مگر اینکه کودکی را خندانده باشد؛ به ویژه کودکان یتیم. اگر کودک یتیمی را خوشحال کنید، بی‌تردید جایگاه ویژه‌ای در بهترین قسمت بهشت خواهید داشت.

اما نوجوان کیست و دین چگونه نوجوان را می‌بیند؟ اگر بخواهم مستقل درباره نوجوان بحث کنم، حدود ۳۱ ویژگی در معرفت دینی مطرح می‌شود که هر کس آن‌ها را نداند، نمی‌تواند با جهان نوجوان ارتباط برقرار کند و در این مسیر دچار لغزش خواهد شد.

پس ادبیات دینی، ادبیات است و دین نیز حوزه‌ای دیگر، اما وقتی ادبیات دینی کودک را می‌گوییم، موضوع به قلمرویی بسیار گسترده و پیچیده تبدیل می‌شود که حدود ۱۳-۱۴ قلمرو مختلف دارد و باید به هر یک اندیشید.

نکته‌ای که می‌خواهم عرض کنم این است که بحث نظریه‌ها مطرح شده، اما رویکردها کمتر مورد توجه قرار گرفته است؛ بر این باورم که رویکردها در حوزه ادبیات دینی کودک و نوجوان مهم‌تر از نظریه‌ها هستند. نظریه‌ها جای خود را دارند اما رویکردها باید دقیق‌تر بررسی شوند.

در پایان، امیدوارم در جلسات آینده بتوانیم به شکل مفصل‌تر درباره هر یک از این موضوعات گفت‌وگو کنیم. آنچه دریافت کردم این بود که ادبیات صرفاً به متن محدود نمی‌شود، بلکه گستره‌ای است که می‌تواند در مراحل مختلف زندگی انسان به عنوان ژانر مطرح شود.

سؤال مهم این است که آیا ادبیات دینی، ژانر است یا گستره‌ای فراگیر؟ این مسئله اهمیت زیادی دارد که بدانیم آیا ادبیات دینی حوزه‌ای گسترده است که ژانرهای مختلفی زیرمجموعه آن‌اند، یا اینکه صرفاً یک ژانر مستقل است؟

همچنین باید تأکید کرد که تعریف کودک و نوجوان در ادبیات دینی باید از منظر دینی و کمتر از نگاه روانشناسی باشد. باید ببینیم آیا کسی با این کودک، به عنوان یک ارزش دینی، سخن می‌گوید یا خیر؟

محسن هجری/

توصیف، نه تجویز؛ راز ارتباط ادبیات دینی با کودک امروز

مطالعه این کتاب در واقع به منزله تولید پرسش بود؛ به عنوان کسی که نزدیک به سه دهه با این گستره دست و پنجه نرم کرده و تلاش کرده است تا مفاهیم و مقوله‌های دینی را به متنی قابل فهم برای مخاطب کودک و نوجوان تبدیل کند، هنگامی که این اثر را مطالعه می‌کردم، گویی آیینه‌ای در برابر گذشته خود دیدم؛ آیینه‌ای که پرسش‌ها و ابهام‌هایی را نمایان می‌کرد که پیش‌تر از کنار آنها به راحتی عبور کرده بودم و تصور می‌کردم که حل شده‌اند، اما اکنون می‌فهمم که چنین نبوده است. شاید این کتاب فرصت مناسبی فراهم آورد تا دوباره به این پرسش‌ها پرداخته شود؛ پرسش‌هایی که بسیار جدی‌اند.

همان‌طور که جناب دکتر سنگری اشاره کردند، این کتاب با چند پرسش آغاز می‌شود: «ادبیات دینی چیست؟ آیا می‌توان ادبیات دینی را ابزاری برای آموزش دانست؟ آیا این ادبیات جدید است یا ریشه در تاریخ و فرهنگ دارد؟» این پرسش‌ها در پیشگفتار مطرح شده‌اند و نویسنده در ادامه تلاش می‌کند پاسخ آنها را ارائه دهد. در پاسخ، چند نکته را می‌توان اجمالاً بیان کرد؛ البته می‌توان درباره هر یک از این نکات رساله‌ای مبسوط نوشت. به طور مثال، ادبیات دینی کودک نقطه اتصالی است میان کودک و اصول دینی؛ این موضوع دشواری‌های خاص خود را دارد و عمدتاً بر مبنای آموزه‌های دینی و تربیتی نوشته شده است. این ادبیات به مخاطبان کمک می‌کند تا علاوه بر پاسخگویی، به فهم عمیق‌تر مفاهیم دینی علاقه‌مند شوند.

نویسنده اشاره می‌کند که ساختار اصلی فرآیند یادگیری امروزه باید بر پایه گفت‌وگو و تعامل باشد؛ یعنی دیگر نمی‌توان با زبان تجویزی، تعلیمی و از بالا به پایین با نسل جدید سخن گفت. باید به دنبال شیوه‌های نوین باشیم که این نکته در پیشگفتار کاملاً مشهود است. همچنین همراهی دین، معنویت، اخلاق و ادبیات کودک، به نویسندگان این امکان را داده تا از قدرت ادبیات در ترویج آموزه‌های معنوی در دل کودکان بهره بگیرند. یکی از گزاره‌های مهم که به نظر من قابل تأمل است، این است که آثار دینی کودک و نوجوان باید توصیفی باشند، نه تجویزی؛ تا فضایی جذاب و معناگرا در تعامل با مخاطب ایجاد کنند که بتوانند در زندگی مخاطبان موثر باشند. به عنوان مثالی کاربردی، در کارگاه مربیان کانون همراه با دوستان مربی مطرح می‌کردم که وقتی متنی با مضمون دینی آغاز می‌شود و از ابتدا موضع‌گیری می‌کند، مانند این است که حس تعلیقی که باید در داستان وجود داشته باشد از مخاطب گرفته شود. مخاطب باید در پایان متن گواهی بدهد، نه در ابتدا که «چه کسی علیه السلام است» و «چه کسی لعنت‌الله علیه»؛ زیرا چنین موضع‌گیری‌ای، ادبیات متن را از بین می‌برد.

در مرور سه دهه گذشته، این نکته حائز اهمیت بود که اگر بخواهیم از زبان تجویزی فاصله بگیریم و زبان توصیف را به کار ببریم، داستان به معنای واقعی داستان خواهد بود؛ یعنی همان‌طور که یک داستان مخاطب را به حالت تعلیق می‌برد و مخاطب نمی‌داند پایان داستان چگونه خواهد بود، در ادبیات دینی نیز باید چنین رویکردی وجود داشته باشد. آیا در داستان دینی چنین عمل می‌کنیم؟ یا از همان ابتدا موضع ما برای مخاطب روشن است و مخاطب می‌فهمد که قهرمان داستان، قهرمان مثبت نیست و صرفاً متنی برای تجویز و تعلیم است؟ یکی از دلایل گریز کودکان از کتاب‌های دینی همین موضوع است؛ زیرا به محض دیدن داستان دینی، آن را همانند توصیه‌های مدرسه می‌دانند و آن ابهام و تعلیقی که باید در داستان باشد، وجود ندارد. این مسئله را به عنوان یک نویسنده عرض می‌کنم که در طول این سال‌ها با این مشکلات مواجه بوده‌ام و آن‌ها را تجربه کرده‌ام. در ادامه، نویسنده محترم اشاره می‌کند که نوع ارائه ادبیات دینی کودک و نوجوان باید حتماً از ادبیات دینی بزرگسالان متمایز باشد. با در نظر گرفتن این شرایط، می‌توان گفت که این نوع ادبیات احساس اطمینان و امنیت، تفریح، لذت و رشد فکری و معنوی مخاطبان را تضمین می‌کند. من میان تمام این اهداف بر لذت کودک تأکید می‌کنم؛ زیرا کودک ابتدا به دنبال لذت در متن است؛ این‌که آیا متن به او حس سرخوشی و خوشایندی می‌دهد یا خیر. وقتی به مفهوم لذت فکر می‌کنیم، کار اپیکور[4] قابل توجه است که لذت را به دو دسته پایدار و ناپایدار تقسیم کرده است؛ اما آنچه اهمیت دارد، لذتی است که دروازه ارتباط ما با موضوع است. اگر از عبادت لذت نبریم، آن را انجام نمی‌دهیم؛ اگر از آموزش لذت نبریم، جذب آن نمی‌شویم؛ اگر از ریاضت لذت نبریم، آن را نمی‌پذیریم. بنابراین، لذت دروازه ورود به ارتباط است و متن ادبیات دینی باید در درجه اول برای مخاطب ایجاد لذت کند تا بتواند آموزه‌ها را انتقال دهد. همچنین دکتر سنگری در بیان نکته‌ای عنوان کردند که بازی و لذت هم‌معنی دارند. بازی ما را از گذشته و آینده منفک کرده و در زمان حال نگه می‌دارد؛ این همان سرخوشی در زمان حال است.

آیا در تولید متن به این نکته توجه می‌شود یا متن‌هایی عبوس و سنگین تولید می‌کنیم؟ دکتر جلالی اشاره کردند که در ایران باستان، دین و سیاست پیوستگی نزدیکی داشته‌اند و توارثی بودن حاکمیت باعث شده بود که کودکان اشرافی تحت تربیت سیاسی و امور کشورداری قرار گیرند. در بسیاری از جوامع، دین به عنوان منبع مشروعیت قدرت سیاسی عمل کرده است. این گزاره آسیب‌های خاصی به نویسنده وارد می‌کند؛ زیرا اگر حاکمیتی پشتوانه ادبیات دینی باشد، گرچه این نقطه قوت است، اما آسیب‌های آن کمتر از مزایایش نیست. در چنین شرایطی، ممکن است کار به سمت تولید متن‌هایی بر اساس نگاه بالادستی و بدون احساس تعلق درونی پیش رود. مثلاً امثال مرحوم آقای حکیمی و مهدی آذری عزیز بر اساس گرایش‌های درونی خود با این متن‌ها درگیر بودند و کسی آن‌ها را تشویق نمی‌کرد.

آیا وقتی نظام مسلط دینی حاکم می‌شود و انگیزه‌ها سیاسی و اقتصادی می‌شود، نویسنده با همان سبک و سیاق قبلی کار می‌کند یا ممکن است به دنبال رانت باشد؟ این آسیب‌ها را من با گوشت و پوست خود لمس کرده‌ام و اکنون گزارش آن را ارائه می‌دهم. در ادامه، نویسنده محترم به عنوان مثال اشاره می‌کند که در دوران قرون وسطی، آموزش دینی به کودکان به نحوی انجام می‌شد که نهادها بتوانند قدرت خود را حفظ کرده و ارزش‌هایشان را به نسل آینده منتقل کنند. این موضوع نشان می‌دهد که ادبیات دینی، چه در جامعه زرتشتی و چه در جامعه مسیحی، به عنوان بخشی از ساختار انتقال قدرت عمل کرده است. ما در ایران نیز حدود چهار قرن حاکمیت سازمان‌یافته دین را در دوران ساسانیان داریم؛ در دوره اشکانیان و هخامنشیان دین نهاد حکومتی نبود، اما از زمان اردشیر یک موبد پادشاه ظهور می‌کند و دین به یکی از ارکان ساختار سیاسی تبدیل می‌شود.

پس این پرسش مطرح است که آیا ادبیات دینی در چنین ساختارهایی صرفاً ابزاری برای انتقال قدرت بوده یا جایگاه مقدس و مستقل خود را حفظ کرده است؟ این‌ها دشواری‌هایی است که ما با آن مواجهیم. این کتاب پرسشی جدی را به وجود می‌آورد: مرز آموزش و ادبیات کجاست؟

ادبیات یا آموزش؟ مسئله این است!

نگاهی به این پرسش که دکتر سنگری مطرح کردند: «ادبیات چیست؟» به عنوان نویسنده وقتی به ادبیات فکر می‌کنم، ادبیات مجموعه‌ای از گزاره‌های تاویل‌پذیر است؛ در ادبیات صراحتی در متن وجود ندارد بلکه دنیایی از ابهام، ایهام، ایجاز، استعاره، کنایه و تشبیه هست و خبری از صراحت نیست. به قول ارسطو در کتاب «فن شعر»، شعر کلام مخیله است نه کلام منظوم؛ بسیاری از کلمات منظومه‌اند اما شعر نیستند، زیرا شعر حتماً باید دارای عنصر خیال باشد.وقتی عنصر خیال وارد متن می‌شود، صراحت از آن متن گرفته می‌شود.اما در آموزش، حق نداریم این کار را کنیم. آموزش موظف است گزاره‌ها را سریع، تک‌پهلو، بدون ابهام و ایهام به مخاطب منتقل کند.برعکس، ادبیات اینگونه نیست.

اگر پس از هشت قرن، غزلیات حافظ را مرور کنیم، به دلیل ابهام متن و تاویل‌پذیری آن، حتی وقتی می‌خواهم خانه بخرم، تفأل به حافظ می‌زنم، هرچند ربطی به آن موضوع ندارد؛ اما متن اجازه تاویل را به من می‌دهد و می‌توانم از آن برداشت‌های مختلفی داشته باشم.

ادبیات گستره‌ای است که اولین ویژگی آن تاویل‌پذیری است؛ زیرا با خیال آمیخته است. اگر چنین باشد، می‌توانم یک متن ادبی را به سان یک معلم تعریف کنم؟ آیا مخاطب در همان گام اول متوجه نمی‌شود که من دارم او را فریب می‌دهم؟ در کارگاه‌ها زیاد با کودکان برخورد دارم که می‌گویند: « می‌خواهید ما را بازی بدهید؛ ظاهراً داستان است، اما در واقع دارید به ما تعلیم می‌دهید و اجازه نداریم برداشت آزادانه خود را از داستان داشته باشیم و با قهرمان‌ها همذات‌پنداری کنیم».

آیا متن دینی به مخاطب اجازه این پرواز را می‌دهد یا صرفاً با زیرکی خاصی، متنی تجویزی ارائه می‌دهد؟ این نکات را که عرض کردم حاصل همکاری با مربیان مختلف در شهرها و استان‌های کشور است، از شمال تا جنوب، از مناطق محروم تا برخوردار. اینها حاصل سه دهه تجربه و تعامل با مخاطبان است که بارها پرسیده‌اند: «آیا با ما صادقانه رفتار می‌کنی یا صرفاً آموزش می‌دهی و ادبیات را پوششی برای آموزش قرار داده‌ای؟»

مخاطب معیار زیبایی‌شناسی دارد و به آن مسلط است؛ به قول کانت در کتاب «نقد قوه حکم»، زیبایی‌شناسی حکمی درونی است؛ حتی کسی که سواد یا تحصیلات ندارد می‌تواند امر زیبا را تشخیص دهد. پس کودک هم قوه زیبایی‌شناسی بالقوه‌ای دارد که تفاوتی با بزرگسال ندارد؛ و می‌تواند تشخیص دهد که متن دارای ویژگی‌های زیبایی‌شناسی هست یا نه. بنابراین، مخاطب زمانی که با متن مواجه می‌شود، می‌پرسد: «متن در آموزش است یا ادبیات؟»

اگر ادبیات باشد، باید به نویسنده اجازه پرواز بدهد. در اینجا، برای نویسنده، این سؤال مطرح می‌شود که اگر فرض کنم ادبیات کودک و نوجوان یک ژانر است — یعنی تعریف دکتر جلالی را به عنوان مفروض بپذیرم که ادبیات کودک و نوجوان یک ژانر است — آیا این ژانر، ژانری است که از درون کودک می‌جوشد و بیرون می‌آید، یا اینکه از درون اتوریته و اقتدار بزرگسال شکل می‌گیرد؟ به عبارت دیگر، آیا این بزرگسال هست که دغدغه انتقال آموزه‌ها را به کودک دارد و این راه را ایجاد می‌کند؟

تفاوت این است که بازی از درون کودک می‌جوشد و بیرون می‌آید، سرگرمی از درون کودک می‌جوشد و بیرون می‌آید، اما مفاهیم انتزاعی مانند خداوند، قیامت، و عمل صالح آیا کودک به‌طور ذاتی و به‌ساکن با آن‌ها درگیر است، یا اینکه این دغدغه‌ها ابتدا از بزرگسالان سرچشمه می‌گیرند و ما آن‌ها را تحت عنوان ادبیات کودک به کودک منتقل می‌کنیم؟

با دقت نگاه کنیم، این پرسش را می‌توانیم فرصتی بدانیم تا از آن عبور کنیم؛ به عنوان نویسنده احساس می‌کنم نباید این پرسش را مطرح کرد؛ چرا که این پرسش می‌تواند موجب گمراهی شود. گمراهی من این است که فکر می‌کنم دارم به فطرت کودک پاسخ می‌دهم، در حالی که کودک می‌گوید: «لطفاً به فطرت من این‌گونه پاسخ نده. اجازه بده من به دنیایی سراسر شادی، رنگ و بازی فکر کنم، این دنیا را برای من به ارمغان بیاور.» پس نویسنده باید چه راهی را دنبال کند تا کودک راغب شود وارد موضوعی شود که ابتدا به‌ساکن دغدغه‌اش نبوده است؟

من در سه یا چهار سالگی، با پدربزرگم به مسجد می‌رفتم؛ یکی از خاطرات روشن و شفاف دوران کودکی‌ام این است که او مرا همراه خود به مسجد می‌برد. مسجدی که امام جماعتش مردی بود با ریش سفید و بلند به نام حاج‌آقا غروی و هنوز نامش را به یاد دارم. در آن زمان، قبل از انقلاب، در خانه‌های ما خبری از چنین فضایی نبود. وقتی وارد مسجد می‌شدیم، دریایی از نور، نقل، خرما و بوی گلاب فضا را پر کرده بود. پدربزرگم هرگز کلامی درباره خدا یا نکته‌ای درباره نماز به من نمی‌گفت؛ فقط مرا همراه خود می‌برد و در مسجد، زمانی که مردم رکوع، سجود می‌رفتند، بلند می‌شدند و دست می‌دادند، من آن‌ها را می‌دیدم.

پدربزرگم در تمام سال‌هایی که مرا با خود به مسجد می‌برد، یک کلمه درباره خدا یا پیامبر نگفت؛ فقط مرا همراه خود می‌برد. چه مفهومی از خدا در ذهن من نقش بست؟ وقتی به خدا فکر می‌کردم، خداوند برای من نوری بود که در یک فضای تاریک از پشت ساطع می‌شد. پدربزرگم عبا به تن داشت، همان عباهایی که آن زمان برخی افراد دیگر هم به تن می‌کردند. وقتی بزرگ‌تر شدم، پرسیدم این تصور از خداوند، یعنی نور پشت هوا در یک فضای تاریک، از کجا آمده است؟ پاسخ ساده بود: این هوا، هوای پدربزرگ بود. آنچه من به عنوان مفهوم خداوند با آن ارتباط برقرار می‌کردم، مفهومی بود که از طریق تجربه زیستی پدربزرگم به من منتقل شده بود؛ و او هرگز این را به صورت کلامی بیان نکرد. نکته‌ای که می‌خواهم تأکید کنم این است که انتقال برخی تجربه‌ها الزاماً همراه با استدلال نیست؛ خوشایند بودن یک امر الزاماً با آموزه‌های تربیتی همراه نیست. مثلاً من مومنین را خوش‌رو می‌دیدم، پس از نماز با هم دست می‌دادند، حال و احوال می‌کردند و لبخند می‌زدند. آن‌ها مرا به عنوان کودک قبول داشتند. این همه در ذهن من ماند؛ نیازی نبود این را به صورت استدلالی توضیح دهند. مومنان خوش‌رو را می‌دیدم، بزرگ‌ترها سلام می‌کردند؛ پس دیگر لازم نبود کسی بگوید پیامبر در سلام کردن پیش‌قدم بوده است. در پایان، یک محور مهم دیگر وجود دارد که مرا به عنوان نویسنده درگیر کرده است؛ و آن مرز میان آموزش و ادبیات است. آنچه دیده‌ام این است که در طول سال‌ها، ادبیات دینی ما به سمت آموزش لغزیده است: دینی تاریخی، دینی تخیلی، شبه تاریخی، شبه دینی و آموزش دینی.

اگر آموزش دینی را همان تعلیمات دینی تعریف کنیم، در یک تعریف می‌توان آن را جزو ادبیات دینی کودک و نوجوان به شمار آورد؛ اما در تعریفی دیگر، آموزش تعلیمات دینی باید از ادبیات جدا شود. نکته‌ای که دکتر سنگری مطرح کردند، این است که آموزش نجوم هم ادبیات نیست، آموزش ریاضی هم به صورت منظوم انجام می‌شود، مثلاً ۱، ۲، ۳، ۴، ۵ با ریتم خاصی آموزش داده می‌شود و این خود یک نوع ادبیات است. مثلاً زنده‌یاد پروین اعتصامی به طور صریح یک آموزش تربیتی را منظوم کرده است؛ اما آنجا که آموزش به صورت غیرمستقیم، گوی و ابهام و تعلیق‌پذیری دارد، رکن اساسی ادبیات به شمار می‌رود. اگر این تاویل‌پذیری نباشد و مطلب به صورت صریح بیان شود، از حوزه ادبیات خارج می‌شود. می‌توانم واژه‌ها را منسجم و مرتب به کار ببرم، ولی الزاماً بار ادبی ندارد. عنصر خیال، که به تعبیر معلم اول ما، ارسطو، جوهر ادبیات است، نقش اساسی دارد. این تعریف را در کتاب نقد ادبی زنده‌یاد دکتر زرین‌کوب دیده‌ام که ادبیات را «کلام مَخیله» تعریف کرده‌اند.

مریم جلالی/

بازتعریف جایگاه ادبیات دینی برای کودکان

آقای هجری، حقیقتا در بخشی از این کتاب به قول خانم قزل ایاغ اشاره کردم و ارجاع دادم که در حوزه ادبیات کودک و نوجوان، دو نوع ادبیات مطرح است: یکی «ادبیات مقید» که در واقع همان آموزش‌های اجباری است که در مدارس و مراکز آموزشی ارائه می‌شود؛ و دیگری «ادبیات آزاد». به این تمایز اشاره کردم و یکی از دلایل پرداختن به این کتاب نیز همین نکته بود. به عبارت دیگر، پرسش اصلی این است که آیا ادبیات دینی که اکنون به کودکان ارائه می‌شود، باید جزو ادبیات مقید به شمار آید یا در دسته ادبیات «آزاد» یا به تعبیر استادان، در معنای اعم آن مانند ادبیات ریاضی و فلسفه جای گیرد؟ در معنای اخص، باز به قول استاد فتوحی، آنچه متن ادبی را از متنی ساده و خبری متمایز می‌کند، به کارگیری زبان خاص و ویژگی‌های ادبی است؛ مثلاً توصیف، تشبیه، استعاره و ریتم. اگر زبان معمول را زبان خبری و ساده بدانیم، هرچه توصیف بیشتر شود، فاصله زبانی با زبان خبری افزایش می‌یابد و همین فاصله زبان را به ادبیات نزدیک‌تر می‌کند. به همین دلیل، اگر آموزش ریاضی با ریتم و قالب منظوم ارائه شود، یکی از عناصر ادبیات در آن جاری شده است. بنابراین معتقدم، می‌توانیم نگاه خانم قزل ایاغ را کمی اصلاح کنیم و بگوییم که ما متونی داریم که تحت عنوان «ادبیات مقید» شناخته می‌شوند، بخشی آزادند و بخشی شاید نیمه‌مقید یا آزاد باشند؛ هرچند که هنوز واژه دقیقی برای آن ندارم. این همان نگاهی است که ما به ادبیات به عنوان ابزاری اولیه داریم؛ همانی که اساتید گرامی، نیز به آن اشاره کرده‌اند. در نگاه اولیه، ادبیات ابزاری برای انتقال مفهوم است؛ هدف اصلی ما انتقال پیام است.

اما نکته‌ای که بر آن تأکید کردم، تفاوت نگاه من در حوزه ادبیات دینی کودک و نوجوان بوده است؛ من آن را تجویزی نمی‌بینم، بلکه توصیفی می‌بینم. و آنچه در این کتاب آمده، مویّد همین رویکرد توصیفی است؛ یعنی ما مانند بسیاری از آثار دیگر، مثلاً شاهنامه، آن را ارائه می‌دهیم نه برای اینکه کودک حتماً باید مطابق آن رفتار کند، بلکه برای آشنایی و انتخاب آزاد کودک. ادبیات دینی کودک و نوجوان نباید تجویزی باشد؛ یعنی نباید بگوید «تو باید این کار را انجام دهی». تا همین ۱۵ سال گذشته، ادبیات تجویزی برای کودکان وجود داشت؛ از جمله دروغ نگفتن، ناپسند بودن برخی رفتارها و حتی تهدید به دوزخ که در متن‌های غیرحرفه‌ای دیده می‌شد. من هم در گذشته در این حوزه دانش کافی نداشتم و قصد ندارم کسی را زیر سوال ببرم. اما دانش امروز تعامل با مخاطب، رویکردی متفاوت می‌طلبد؛ ما نباید دین را تحمیل کنیم بلکه باید زیبا دعوت کنیم تا مخاطب استقبال کند. آنچه دکتر سنگری فرمودند درباره نظریه‌ها و رویکردهاست؛ در واقع شیوه‌های دعوت را با توجه به نیازهای مخاطب و سن او بررسی کردم؛ اینکه مخاطب از چه نوع دعوت و محتوایی استقبال می‌کند که بتواند آن را به عنوان محتوای مشترک با معنویت و دین بپذیرد. در خصوص نظریه‌ها، باید بگویم که برخی از موارد ارائه شده، در حد مقاله و رویکرد است نه نظریه اثبات شده و قابل تعمیم جهانی. مثلاً تحقیقی که یک کشیش روی ۲۰ نفر انجام داده نمی‌تواند به عنوان نظریه‌ای فراگیر تلقی شود. این‌ها مسیرهای پیشنهادی هستند که می‌توانیم با توجه به فرهنگ و نیازهای کودک و جامعه خودمان به عنوان الگوهای پژوهشی در نظر بگیریم و ان‌شاءالله آن‌ها را تکمیل کنیم. در نهایت، این فقط یک جرقه است؛ هیچ آتشی روشن نشده است و جرقه‌ای برای شروع است.

دکتر محمدرضا سنگری/

تفکیک سه‌گانه زبان، ادبیات و زبان نیمه‌ادبی

 حُسن این جلسات در «جُستارگشایی» آن است؛ یعنی ما تازه در حال ورود به ابتدایی‌ترین مسائل این حوزه هستیم. اکنون است که با یکدیگر وارد چالش می‌شویم، بحث می‌کنیم و می‌اندیشیم. ببینید – اگر اساتید گرامی بفرمایند که سی سال یا چهل سال است که با کودکان کار می‌کنند، می‌نویسند، قلم می‌زنند و گام برمی‌دارند – باید بگویم که ما هنوز در ابتدای راه هستیم. واقعاً هنوز بسیاری چیزها هست که باید بدانیم، بشناسیم و تجربه کنیم. تجربه‌ها ارزشمندند؛ مثلاً تجربه‌ی زیسته‌ی آقای هجری، به ایشان کمک کرد که نکاتی و مسائلی را برای ما مطرح کنند. همه ما تجربه هایی داریم که باید بیان شوند؛ که در کنار هم حتی قابل تلفیق‌اند.

بحثی که هم‌اکنون مطرح شد، ناظر بر سه قلمرو است. این سه قلمرو را باید به‌درستی بشناسیم و بدانیم که وقتی می‌خواهیم وارد جهان کودک شویم، از کدام، کی و چگونه باید استفاده کنیم. یکی از این قلمروها، «قلمرو زبان» است. وقتی از زبان سخن می‌گوییم، زبان دارای دو چرخه یا دو لایه‌ی عمده است: یکی، قلمرو زنجیره‌ای زبان و دیگری، قلمرو زِبَرزنجیره‌ای زبان. اجازه بدهید توضیح مختصری بدهم تا حوزه‌ی بحث برای خودمان کمی روشن‌تر شود. حوزه‌ی زبان، قلمرویی است که ما از آن برای مفاهمه و ارتباط استفاده می‌کنیم. اکنون من در حال استفاده از زبان هستم. بنده و جناب آقای هجری، که سال‌ها در حوزه‌ی ادبیات فعالیت کرده‌ایم، در این لحظه از ادبیات استفاده نمی‌کنیم، بلکه از زبان بهره می‌بریم؛ اگر نگوییم تحقیقا، تقریباً فقط زبان است که به‌کار گرفته می‌شود. زبان، دارای قلمرویی است که «قلمرو واژگان» نام دارد. واژگان با یکدیگر نسبت و ارتباط برقرار می‌کنند تا بتوانند پیامی را به مخاطب برسانند. هنگامی که شما در موقعیت زبانی قرار می‌گیرید، دو قلمرو را با خود دارید (غیر از قلمروهای فنی و تخصصی): یکی، حال شما و دیگری، مقام شما.

مرادم از «حال» چیست؟ نمیدانم هر کدام از عزیزان، پیش از آمدن به اینجا، چه حالی داشتند اما حال شما در بیانتان تأثیرگذار است. اگر من غمگین باشم، این غم بر گفتارم تأثیر می‌گذارد. حافظ می‌گوید: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ وقتی شما حزین باشید، واژه‌هایتان هم حزین می‌شوند؛ آهنگ کلامتان نیز چنین خواهد بود. اما «مقام»، به جایگاهی اشاره دارد که در آن قرار گرفته‌اید. همین سالن، این نور، این اتمسفر، این موقعیت، اکنون برای من واژه می‌سازد. به نظر شما، اگر این سقف نبود و ما در فضایی بی‌سقف سخن می‌گفتیم، آیا جنس و لحن سخن ما متفاوت می‌شد یا نه؟ مثلاً اگر شما برای کودکان، در روشنایی روز قصه بگویید، آن قصه با قصه‌ای که شب‌هنگام بیان می‌شود، متفاوت خواهد بود. به همین دلیل است که «قصه‌های شب» به‌عنوان یک مجموعه‌ی خاص مورد توجه قرار می‌گیرند. بنابراین، ما هم «حال» داریم و هم «مقام».

حال، زبان عناصری دارد که به آن‌ها «عناصر زِبَرزنجیره‌ای» یا «سازه‌های زبرزنجیره‌ای» گفته می‌شود. یکی از این عناصر، زیر و بم‌هایی است که ما به تناسب موقعیت به کلام خود می‌دهیم. گاهی اوج می‌گیریم، گاهی فرو می‌رویم. درنگ داریم. همین درنگ‌ها می‌توانند معنای سخن را به‌کلی تغییر دهند. مثالی ساده: در کودکی، شعر سعدی را برخی چنین می‌خواندند: تن آدمی شریف است به جان آدمیت، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت. اما عده‌ای با درنگ نادرست آن را این‌گونه ادا می‌کردند: تن آدمی شریف است به جان، آدمیت نه همین لباس زیباست، نشان آدمیت!درنگ نادرست، معنا را واژگون می‌کند. مثال دیگر: جمله‌ای از حضرت امام خمینیرحمت‌الله‌علیه را در نظر بگیرید: ما رابطه با آمریکا را می‌خواهیم چه کنیم؟ اگر آن را چنین بخوانید: ما رابطه با آمریکا را… می‌خواهیم؟ چه کنیم؟ بار معنایی‌اش متفاوت خواهد بود. به همین دلیل، اوج، درنگ، سکوت، فراز و فرودها این‌ها عناصر زبرزنجیره‌ای زبان‌اند. اکنون این پرسش پیش می‌آید: آیا ما باید با کودک، از زبان استفاده کنیم یا نه؟ پرسشی جدی است.

می‌دانیم که همه‌ی ملت‌های جهان، نظام آموزشی دارند. زبان، در این قلمرو، ابزاری برای «چه گفتن» است. اما وقتی به قلمرو ادبیات می‌رسیم، «چگونه گفتن» نیز اهمیت می‌یابد. در زبان، متن مقصد نیست؛ واژه‌ها نیز صرفاً ابزارند. مهم، نقطه‌ی پایان جمله است. اما در ادبیات، واژه‌ها خود موضوعیت می‌یابند. در ادبیات، درنگ در انتخاب واژه اهمیت دارد. این مبحث، بسیار گسترده است و باید جداگانه درباره‌ی آن گفت‌وگو کنیم. مثلاً وقتی آقای هجری، اشاره کردند که اگر در آغاز بگوییم: « علیعلیه‌السلام » ادبیات دینی را از ابتدا تخریب کرده‌ایم، منظورشان این بود که در ادبیات دینی کودک، باید دقت شود که چگونه آغاز می‌کنیم. زبان، یک شیوه‌ی تفکر دارد؛ ادبیات، شیوه‌ای دیگر.

امروز در حوزه‌ی تصویر نیز گفته می‌شود: اگر شش ثانیه‌ی اول یک برنامه‌ی تلویزیونی شما را جذب نکند، کانال را عوض خواهید کرد. پس چگونه گفتن، اهمیت دارد. در ادبیات، ما به واژه‌ها می‌اندیشیم، به آهنگ آن‌ها، به هندسه‌ی جمله و ساختار آن. برای همین است که وقتی با نویسندگان صحبت می‌کنم، می‌گویم: بروید موسیقی روح خودتان را کشف کنید!

هرکسی موسیقی خاص خود را دارد. اگر فردوسی غزل می‌سرود، چه می‌شد؟ اگر حافظ مثنوی می‌گفت، چه؟ روایت قشنگی هست، هرچند شاید ساختگی باشد، اما شنیدنی‌ است؛ که می‌گوید: سعدی شبی شعری گفت: خدا کشتی آنجا که خواهد برد / وگر ناخدا جامه بر تن درد. سپس با خود گفت: من چیزی از فردوسی کم ندارم! شب، فردوسی را به خواب دید. فردوسی گفت: سعدی جان، انصافاً در غزل بی‌نظیری، اما مثنوی و حماسه، کار من است. اگر قرار بود من این بیت را بگویم، این‌گونه می‌گفتم: برد کشتی آنجا که خواهد خدای / درد جامه بر تن وگر ناخدای.

ببینید، جای فعل، ساختار جمله، لحن و … همه چیز متفاوت می‌شود. در متن حماسی، فعل اهمیت دارد. دانستن این نکات، ظرافت‌هایی است که در ادبیات به کار می‌آیند. ادبیات، از جایی آغاز می‌شود که بدانید کجا باید نظام جمله را تغییر دهید. ادبیات، آغاز خلاقیت است؛ زبان، تنها لایه‌ی اول است. در پایان، اشاره کنم به نکته‌ای که مرحوم قزل ایاغ نیز مطرح کرده‌اند: متنِ نیمه‌ادبی یعنی چه؟ یعنی متنی که اساساً زبانی است، اما برای اثربخشی بیشتر، از ظرفیت‌های ادبی نیز بهره می‌گیرد. این همان «چاشنی» است که به زبان افزوده می‌شود.

گذشتگان، گاهی برای آموزش از ابزارهایی مانند شعر بهره می‌گرفتند. من نیز به یاد دارم که در کودکی، حتی مفاهیم فیزیک و شیمی را گاه به صورت شعری درمی‌آوردیم. این کار برای ما جنبه‌ی آموزشی داشت؛ زیرا وقتی مطلبی در قالب نظم بیان می‌شود، بهتر در حافظه می‌مانَد. اگر به شعرهایی که حفظ کرده‌ایم نگاه کنیم، درمی‌یابیم که بیشتر آن‌ها کلاسیک و موزون‌اند. شعر سپید، که نوعی خاص از شعر است، کمتر در حافظه‌ی افراد می‌ماند؛ اما اشعار عروضی با افاعیل مشخص، بسیار راحت‌تر در ذهن جای می‌گیرند.

این مسئله، امروزه نیز اهمیت دارد. پیشنهاد می‌کنم، روزی این موضوع را محور بحثی قرار دهید: زبان، ادبیات، و زبان نیمه‌ادبی در چه قلمروهایی باید به کار گرفته شوند؟ ادبیات جایگاه والایی دارد، اما نباید تصور کرد که همیشه و همه‌جا کاربرد دارد. گاه ورود ادبیات به عرصه‌ای خاص ممکن است آن عرصه را مختل کند. همچنین، اگر زبان به جای ادبیات به کار رود، باز ممکن است آن قلمرو آسیب ببیند. ما باید این مرزها را دقیق بررسی کنیم. در همین راستا، در کلاس‌های درسم ـ چه در دوره‌ی کارشناسی، چه در مقاطع ارشد و دکتری ـ از ابتدای ترم موضوعی را با دانشجویانم در میان می‌گذارم: «اگر کسی که دانشجوی ادبیات است، بیست‌و‌یک ویژگی واژه را نداند، اهل ادبیات نیست.» واژه‌، ابزار و تکیه‌گاه ما در ادبیات است؛ همان‌طور که در موسیقی، ملودی و نت؛ در نقاشی، رنگ؛ و در معماری، مصالح باید شناخته شوند، در ادبیات نیز شناخت واژه ضروری است.

یکی از این ویژگی‌ها، «غیبت واژه» است؛ یعنی آنجا که باید عمداً از آوردن واژه پرهیز کرد تا مخاطب خود آن را کشف کند. گاهی نیز نباید عبارت را صریحاً گفت. برای مثال، اخوان ثالث در شعر «خانه‌ی هشتم» ماجرای کشته شدن رستم به دست برادرش را روایت می‌کند. این شعر، که با تلاش فراوان در کتاب‌های درسی گنجانده شد، داستان هفت‌خان رستم را تا جایی دنبال می‌کند که رستم فریب برادر را خورده و به چاهی می‌افتد که در آن، تیغ و تیر کار گذاشته‌اند. اخوان می‌گوید: « ور بپرسی راست، گویم راست / قصه بی‌شک راست می‌گوید. می‌توانست او، اگر می‌خواست؛ لیک …»

شعر در اینجا تمام می‌شود. این «لیک» ناگفته، همان غیبت واژه است. مخاطب باید خود ادامه را حدس بزند. قرآن نیز از این ظرفیت بسیار بهره می‌برد. در فیلم‌ها نیز پایان‌های باز، ذهن مخاطب را فعال می‌کند و به زایش ذهنی می‌انجامد. ما باید بدانیم در کجا واژه باید غایب باشد. بازگردم به موضوع دیگر؛ این سه قلمرو ـ زبان، ادبیات، زبان نیمه‌ادبی ـ را باید از یکدیگر تفکیک کرد. به عنوان کسی که در حوزه‌ی ادبیات فعالیت می‌کنم، معتقدم نباید تصور کرد که ادبیات همیشه باید بر زبان مقدم باشد. هرکدام جایگاه خود را دارد. قیچی می‌تواند ناخن را بگیرد، اما جایگزین ناخن‌گیر نمی‌شود.

و اما درباره‌ی سه پرسش بنیادین: «چه کسی؟»، «از کجا؟» و «چگونه؟»؛ این سه پرسش، به همین قلمروها اشاره دارند. در ادامه، یکی دو مورد از مؤلفه‌های مرتبط با جهان کودکی را هم مطرح می‌کنم.

تأملی در چیستی گفت‌وگو با کودک و ضرورت تنزیل وجودی

برای ورود به جهان کودک، نخستین نکته «تنزیل» است. خداوند نیز برای اینکه بتواند با انسان سخن بگوید، سطح سخن خود را فروفرستاد؛ «أَنزَلْنَا إِلَيْكُمُ الْكِتَابَ». در حوزه‌ی روایی نیز حدیثی هست که نادرست ترجمه شده است: مَن كَانَ لَهُ صَبْيٌ فَلْيَتَصَابَ لَهُ را به اشتباه چنین ترجمه کرده‌اند: «هرکه با کودکان سروکار دارد، باید زبان کودکی بگشاید» در حالی که حدیث می‌گوید: «باید کودک شود». برای ارتباط با کودک، باید کودک شد، وگرنه هم‌افق شدن با کودک ممکن نیست. یکی از مشکلات بزرگ نسل ما این است که بلد نیست با کودکان کار کند، بلد نیست بازی کند. هر وقت جامعه دچار افسردگی شد، کافی‌ست با کودکان بازی کنیم. بازی، درمان افسردگی است.

یک کودک ۳ تا ۴ ساله معمولاً چه رفتاری دارد؟ ما باید این را بدانیم. من در دوره‌هایی که در مهدهای کودک آموزش می‌دادم، به مربیان توضیح می‌دادم که کودکان در بازه‌های سنی خاص، دنیای خاص خود را دارند و ورود به این جهان مستلزم شناخت آن است. تنزیل وجودی یعنی کودک‌شدن و تمرین کودک‌شدن. بحث کودک درون، البته خود محل تأمل است. اینکه کودک درون چیست و کی خودش را نشان می‌دهد، قابل بحث است. اما بی‌تردید، گاه با پیر شدن، بازی‌گوشی‌های کودکانه نیز در رفتار ظاهر می‌شود: «پیرم و بازیِ طفلی نرود از یادم چون به تابوت رسم، بازیِ گهواره کنم» و این، یکی از دروازه‌های ورود به جهان کودک است. ای‌کاش هندسه‌ی زمانی مشخص‌تری برای این نظریه‌ها ارائه می‌شد. به این معنا که کدام نظریه مقدمه‌ی کدام نظریه‌ی دیگر است؟ اگر این سلسله‌مراتب روشن می‌شد، درمی‌یافتیم که چه کسی از چه کسی گرفته و چه کسی کار دیگری را کامل کرده است. مثلاً می‌دانیم یونگ، شاگرد فروید بوده است؛ گرچه او را نقد می‌کند، اما بخشی از مبانی را از او گرفته است. دکتر شریعتی نیز می‌گفت: «کسانی که به جلال فحش می‌دهند، با زبان خود جلال فحش می‌دهند»؛ یعنی آن‌قدر از او تأثیر پذیرفته‌اند که حتی لحنشان هم همان است.

محسن هجری/

ادبیات؛ جهان فراتر از ابزار زبان

 در رابطه با این عبارت «ادبیات ابزار است» می‌خواهم چالشی مطرح کنم. از نگاه من، ادبیات جهان است، نه صرفاً ابزاری برای زبان. همان نکته‌ای که دکتر سنگری مطرح کردند؛ اگر بخواهیم بگوییم زبان ابزاری برای بیان کلام و تداعی معانی است، ادبیات فراتر از این است و خود جهان محسوب می‌شود.وقتی وارد جهان ادبیات می‌شوید، جنس آن ساختن جهانی مطلوب در برابر جهان موجود است. در حالی که جهان موجود، پر از سیاهی، بدبختی، تورم و گرانی است، ادبیات به نویسنده اجازه می‌دهد از این جهان فرار کند و جهانی آرمانی خلق کند. برای مثال، در دوران ناامیدی، پناه بردن به ادبیات یعنی پناه بردن به جهانی متفاوت و متمایز از تعریفی که ادبیات را صرفاً ابزار می‌داند. اگر ادبیات را جهان بدانیم، این جهان دروازه‌ای دارد که هر چیزی اجازه ورود به آن را ندارد؛ اگر شالوده این جهان بر خیال استوار باشد، هر آنچه از جنس خیال نباشد، اعم از فلسفه، دین یا آموزه‌های تربیتی، باید رنگ و بوی این جهان را پیدا کند تا بتواند وارد شود. به همین دلیل است که وقتی عطار یا مولانا مفاهیم دینی را وارد جهان ادبیات می‌کنند، آن‌ها را در قالبی خیالی و ادبی بازآفرینی می‌کنند. مثلاً موسی و شبان در قصه مولانا، هرچند از شخصیت تاریخی موسی برگرفته شده‌اند، اما قصه‌ای تازه و جهان ادبی خود را یافته‌اند. گفتگو و تعامل میان موسی و شبان نشان‌دهنده جنس و ساختار این جهان ادبی است. مشکلی که برای نویسنده امروز وجود دارد این است که وقتی وارد جهان ادبیات می‌شود، با محدودیت‌ها و قیدهایی مواجه است که مانع از پرواز خیال او می‌شود. یکی از دوستان اشاره کرده بود که اگر مولانا امروز می‌خواست چنین قصه‌ای خلق کند، ممیزی‌های سختگیرانه اجازه نمی‌داد. این یک واقعیت است؛ فضای سختگیرانه ممیزی، جای ادبیات را به جهانی تعلیلی می‌دهد و این مسئله سبب محدود شدن خلاقیت می‌شود. برای مثال، در برخی موارد گفته شده خواندن سوره یوسف برای زنان حرام است؛ این نوع نگاه‌ها می‌توانند آموزه‌های غلطی را منتقل کنند.

اگر ما به الزامات جهان ادبی پایبند باشیم، زمانی که مفاهیم دینی را وارد این جهان می‌کنیم، بچه‌ها با آن ارتباط برقرار می‌کنند. کودکان ذاتاً «خیال‌ورز» هستند و این اصطلاح را با دقت به کار می‌برم. کودکان بهتر از هر گروهی جنس ادبیات را می‌فهمند و اگر اثر ادبی متناسب با این جهان خلق شود، قطعاً با آن ارتباط برقرار خواهند کرد. اما مانع چیست؟ نگاه کنید به کتاب «جمهور» افلاطون که نخستین اثری است که دولت آرمانشهر را موظف می‌کند آثار را سانسور و ممیزی کند. او می‌گوید هر قصه‌پردازی اجازه ورود به شهر را ندارد و نمی‌توان هر قصه‌ای را گفت، زیرا ممکن است جوانان را به انحراف بکشاند. شاعران و اسطوره‌پردازان اجازه ورود ندارند. این نظام ممیزی، به نوعی، بلای جان ادبیات است، زیرا با تحمیل خطوط قرمز به نویسنده، پرواز خیال را می‌بندد. در مقابل، معتقدم به جای ممیزی و سانسور، باید از سلاح نقد بهره گرفت. نقد، اثر را به زمین می‌کشاند و به مخاطب اجازه می‌دهد که اسیر متن نشود. نویسنده خدا نیست، بلکه انسانی است که جهان خلق می‌کند و مخاطب حق دارد او را نقد کند و اثرش را بررسی نماید. نقد به مخاطب جسارت می‌دهد و دید نقادانه ایجاد می‌کند. نگاه به آرمانشهر افلاطونی، اگرچه محسناتی دارد، اما پیامدهای آسیب‌زای آن بسیار بیشتر است. اگر این رویکردها بر نظام ادبی حاکم شود، دیگر مولانا و عطار نمی‌توانند آثاری خلق کنند که پر از خیال و جهان‌آفرینی باشد. مثلاً قصه سیمرغ عطار که از شخصیت تاریخی عبور کرده و جهانی تازه خلق کرده است، دیگر امکان‌پذیر نخواهد بود. این مسئله تنها به ساختار سیاسی محدود نمی‌شود. در خانواده‌ها نیز ما تلاش می‌کنیم برخی کتاب‌ها و فیلم‌ها را از کودکان پنهان کنیم، اما آنها زیر میز کتاب‌ها را رد و بدل می‌کنند و اگر فضایی برای گفتگو و نقد فراهم شود، اثرات بهتری دارد. من در کلاس‌های داستان‌نویسی و گویندگی می‌بینم که اگر کودکان با نقد آشنا شوند، نگاهشان به متن‌ها تغییر می‌کند و به جای پنهان‌کاری و تابو، نقد و گفتگو شکل می‌گیرد.

نکته دیگر این است که ما همیشه کودک را مخاطب می‌دانیم، اما کودک مولف را کمتر می‌شناسیم. کودک مولف کسی است که خلاف عرف زمانه عمل می‌کند و اثری جدید خلق می‌کند. مثلاً علیعلیه‌السلام در ۱۱ سالگی پیامبر را تایید کرد و این کودک مولف است؛ کودکی که جرات دارد برخلاف عرف، نظرش را بیان کند. در متون دینی نیز کودکان مولف وجود دارند؛ مانند ابراهیم که در تفسیر المیزان علامه طباطبایی دغدغه درونی‌اش را مطرح می‌کند و به اسماعیل رجوع می‌دهد. این آیه قرآن نشان می‌دهد که یک شیخ ۹۰ ساله به یک کودک ۱۲ ساله نگاه می‌کند؛ این کودکان مولف‌اند و در متون دینی ما جای آن‌ها بسیار خالی است. خط قرمزهای موجود، جلوی خلق ادبی را می‌گیرد؛ زمانی که می‌خواهم مضامین دینی را با جهان مولانا نزدیک کنم، ممیزی مانع می‌شود.

  • پرسش و پاسخ
  • سوال: آیا می‌توانید یکی‌دو نمونه از داستان‌های کودک با محتوای دینی را معرفی بفرمایید که در عین شادی‌آفرینی، نه کهنه و فرسوده باشند و نه رنگ و بوی تجویز و نصیحت به خود گرفته باشند؟

محسن هجری:

کتاب «آخرین موج» را که برای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تألیف کردم، موضوع اصلی داستان در آن طوفان نوح است. البته همه می‌دانند که هدف تکرار مضمون قبلی نبود، بلکه وارد فضای داستانی شدم که دو جوان در منگنه‌های اجتماعی آن دوران گرفتار شده‌اند. این دو جوان در جنگل با پیرمردی آشنا می‌شوند که مشغول شکستن درخت است و وقتی متوجه می‌شوند که او قصد دارد کشتی بسازد و طوفانی در راه است که همه‌چیز را با خود خواهد برد، این دو جوان می‌گویند: «جامعه‌ای که با این ظلم گره خورده، بهتر است آب آن را ببرد».

این فضا، فضای امید به رهایی در دل رنج بود؛ تلاشم این بود که این حس بازسازی شود. در این مسیر، آقای علی خدایی که تصویرگر این اثر بود، خدمتی بزرگ انجام دادند. به ایشان گفتم که می‌توانند از تصویرگری مرسوم فاصله بگیرند و نوح را در ساحت انسانی‌اش به تصویر بکشند. من از سبک رافائل بهره بردم و رنگ‌آمیزی‌ها و نشاط تصاویر آخرین نسخه، با مفهوم رهایی داستان کاملاً هم‌خوانی دارد. در این اثر، تجویزی وجود ندارد؛ به این معنا که قصه به گونه‌ای گفته شده که مخاطب را مستقیماً به سوی یک پیام دینی یا اخلاقی خاص سوق ندهد. داستان دارای فراز و فرود، تعلیق و گره‌گشایی است و مخاطب در نیمه‌راه متوجه می‌شود که قصه به چه سمت و سویی می‌رود، اما دیگر کار از کار گذشته است.

همانطور که دکتر سنگری اشاره کردند، آن شش ثانیه ابتدایی داستان حکم قلابی دارد که مخاطب را به قلاب می‌اندازد؛ پس از آن، مخاطب نمی‌تواند از ادامه داستان منصرف شود. تجربه‌های مشابهی وجود دارد؛ برای مثال، آقای علی موذنی اثری بسیار ارزشمند درباره طوفان نو ساخته‌اند که به همین سبک و سیاق است. طی چهار دهه گذشته، کارهای بسیاری تولید شده که ادبیات کودک و نوجوان را بدون حالت تجویزی و صرفاً با خلق قصه‌های اصیل دنبال کرده‌اند. اما مشکلی که وجود دارد، نه فقط خط قرمزها، بلکه سلیقه‌های ناشر است. بسیاری از این آثار، به دلیل سلایق شخصی ناشر، به سختی اجازه انتشار پیدا کرده‌اند. بخش مهمی از مشکلات ادبیات دینی کودک این است که به حوزه نقد وارد نشده است؛ اگر نقد جدی صورت می‌گرفت، می‌توانستیم مشخص کنیم که کدام آثار موفق بوده‌اند و کدام‌ها نتوانسته‌اند مخاطب را جذب کنند. برای مثال، کتاب «خداحافظ راکن پیر» نمونه روشنی است. این کتاب نوشته خانم کلر ژوبرت[5] است و موضوع مرگ را به عنوان مسئله‌ای فلسفی و دینی به شکلی زیبا و روشن مطرح می‌کند. این کتاب نمونه بارز هنر داستان‌پردازی است.

  • سوال: آیا شایسته نیست در مباحث نظری، به تفاوت میان «قصه» و «داستان» نیز توجه شود؟ به‌ویژه آن‌گاه که این تفکیک می‌تواند در تولید و آموزش ادبیات دینی، مسیر فهم و خلق را روشن‌تر کند. چگونه می‌توان در چارچوب زیست دینی، به خلق داستانی پرداخت که هم‌زمان از تخیل بهره‌مند باشد و واجد عناصر دینی نیز باقی بماند؟

محمدرضا سنگری:

در میان مطالب مطرح‌شده، یک پرسش بسیار مهم، کلیدی و اساسی وجود دارد که معمولاً برای کسانی که وارد جهان دین و جهان ادبیات می‌شوند، مطرح است. نکته‌ای که اساتید گرامی بیان کردند، از منظر من «تقارن یا ارتباط جهان‌ها»ست. ما با چند جهان مواجهیم: جهان مخاطب، جهان ادبیات و جهانی که به موضوع و مسئله مورد نظر ما مربوط می‌شود. تعبیر اساتید مبنی بر این‌که ادبیات را نباید تا سطح «ابزار» فروکاست، بسیار دقیق و قابل تأمل است.

اکنون، در سومین قلمرو، ما با مفهوم و موضوعی روبه‌رو هستیم که قصد داریم درباره‌اش بحث کنیم. وقتی وارد حوزه دین می‌شوید و قرار است قصه دینی تعریف کنید، (گرچه من در باب مفهوم «قصه» سخنی دارم)، باید به تعاریف متعددی از واژه «قصه» توجه داشت. من ۲۱ تعریف برای این واژه گردآورده‌ام و از بسیاری از استادان نیز این پرسش را داشته‌ام: وقتی نظامی می‌گوید: هم نامه نانوشته خوانی / هم قصه ناننموده دانی

قصه در اینجا دقیقاً به چه معناست؟ هیچ‌یک پاسخ مشخصی نداشتند. اکنون نیز می‌توانم این سؤال را از شما بپرسم؛ آیا می‌دانید “قصه” در اینجا به چه معناست؟ به یقین رسیده‌ام که اغلب نمی‌دانند. در اینجا “قصه” به معنای “جدال” یا “دعوا”ست. یکی از مفاهیم پنهان در قصه، همین جدال است. قصه از آن‌جا آغاز می‌شود که نظم عادی جهان به‌هم می‌ریزد. آن‌جاست که قصه، داستان، و روایت، آغاز می‌شود.

در حوزه دین، زمانی که قصد داریم وارد بحث قصه دینی یا داستان دینی شویم (که خود این دو، تفاوت‌هایی دارند که مجال پرداختن به آن نیست)، چند نکته ابتدایی را باید مد نظر قرار داد:

نکته اول، سکوت تاریخ است. زمانی‌که به سراغ تاریخ می‌روید، با سکوت‌هایی مواجه می‌شوید؛ تاریخ درباره بسیاری از امور سخن نگفته است. مثلاً اگر بخواهید واقعه کربلا را بررسی کنید، می‌دانید که امام حسینعلیه‌السلام ‌السلامالسلامدر دوم محرم وارد کربلا شد و در دهم محرم روز عاشورا به شهادت رسید. او حدود ۸ یا ۹ روز در آن سرزمین بود. اما در این بازه زمانی، منابع تاریخی نگفته‌اند که ایشان و یاران‌شان چه می‌خوردند، روابط میان‌شان چگونه بوده، و حتی درباره موقعیت زمین، هوا، و فضای فیزیکی محل نیز گزارشی داده نشده است.من، که بیش از ۴۰ سال است درباره عاشورا قلم می‌زنم و کتاب نوشته‌ام، برای پاسخ به چنین سؤالاتی به مؤسسه ژئوفیزیک پاریس مراجعه کردم تا بررسی کنم که شب‌های تاسوعا و عاشورا، وضعیت آسمان چگونه بوده است. این بررسی‌ها، تصویری از وضعیت واقعی شب‌های کربلا داد. با این داده‌ها توانستم بسیاری از روایت‌های نادرست را حذف کنم؛ مثلاً اینکه هوا طوفانی شد یا باد شدیدی وزید، در هیچ گزارشی نیامده است. این داده‌ها می‌تواند در بازسازی تاریخی به ما کمک کند.

نکته دوم، قدرت تخیل است.شما از تخیل بهره‌مند هستید و می‌توانید خلق کنید، البته به شرطی که با اصل تاریخی تعارضی نداشته باشد. ممکن است قصه را در روزی غیر از عاشورا روایت کنید، یا از تخیل‌تان برای نوع دیگری از روایت استفاده نمایید. برای مثال، یکی از دوستان، داستان شهادت حضرت علی‌اصغرعلیه‌السلام را به گونه‌ای توصیف کرده بود که امام کودک را به میدان آورد و احساسات دشمن برانگیخته شد. گفتند: «این کودک بی‌گناه است.» کودک را از امام گرفتند، سیراب کردند و سپس اتفاقات ادامه یافت. اما تاریخ روایت دیگری دارد. اینجاست که باید از سکوت تاریخ استفاده کنید و حتی از عناصر تاریخی بیرون از صحنه‌ی اصلی نیز بهره بگیرید تا گره‌گشایی‌های روایی انجام شود. در قصه حضرت یوسفعلیه‌السلام بسیاری از مسائل ناگفته باقی مانده‌اند. مثلاً چگونه یوسف را زدند؟ چگونه زخمی‌اش کردند؟ چگونه در چاه انداختند؟ و در چاه چه گذشت؟ بخشی از این‌ها در روایات آمده، اما بخشی را باید با تخیل خلاق نویسنده دینی روایت کرد. می‌توانید درون یوسف شوید، حس و حال او را دریافت و روایت کنید.همین مسئله در مورد حضرت ابراهیمعلیه‌السلام نیز هست. قرآن می‌فرماید:«یا بُنَیَّ إِنّی أَری فِی المَنامِ أَنّی أَذْبَحُک»[6]؛ پسرم، در خواب دیدم که تو را ذبح می‌کنم.حضرت ابراهیمعلیه‌السلام با عطوفت با پسرش سخن می‌گوید: «یا بُنَیَّ، پسرم! عزیز دلم»!و پسر پاسخ می‌دهد:«یَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ، سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ»[7] پدر! آنچه مأموری انجام بده؛ به خواست خدا، مرا از صابران خواهی یافت. در این لحظه، می‌توان احساسات پدر و پسر را گسترش داد. آیا پدر انتظار چنین پاسخ لطیف و شیرینی را داشت؟ آیا منتظر مقاومت پسر نبود؟ پسر ممکن بود بگوید: “پدر! بیهوده می‌کشی. چرا مرا قربانی کنی؟” شیطان در این لحظه وسوسه می‌کند: “اگر او را بکشی، سنت فرزندکشی پایه‌گذاری می‌شود. فردا هر که با فرزندش اختلاف پیدا کند، به بهانه‌ی ابراهیم، او را می‌کشد.”

می‌توانید به درون این پدر بروید، به درون این پسر حلول کنید، مونولوگ‌ها و دیالوگ‌های پنهان را خلق کنید. این‌ها فرصت‌هایی هستند که ادبیات در اختیار ما قرار می‌دهد.


پی نوشت:

[1] Spirituality

[2] Religions

[3] Paul Guillaume André Gide

[4] Epicurus

[5]  Claire Jobert

[6] آیه 102 سوره صافات

[7] آیه 102 سوره صافات