مروری بر انیمیشن بچه زرنگ؛
«مریم رحیمیپور»
«داستانهای خوب، داستانهایی هستند که بعد از چندین سال در ذهن ما میمانند.بعضی اوقات چند سال بعد از خواندن کتاب و دیدن فیلم به آن فکر کنید. آن چیزی که در ذهنتان تهنشین شده چیست؟ یک شخصیت؟ یک صحنه؟ یک فضاسازی خاص؟ همانی که در ذهنتان باقیمانده احتمالاً قویترین بخش آن اثر بودهاست. حداقل برای شما.» وقتی در کلاس با بچهها در مورد فیلمها و کتابهایی حرف میزنیم که در کودکی و نوجوانی دیدم و خواندم، بحث را با این جمله تمام میکنم. بعد با هم از صحنههایی حرف میزنیم که همیشه در ذهن ما هستند، آن قدر نزدیک که انگار آنجا زندگی کردیم. شخصیتهایی که آنقدر میشناسیمشان که انگار واقعی بودهاند.
برای نوشتن از انیمیشن بچهزرنگ، میخواهم نور صحنه را روی این قسمت از ماجرا بیندازم. بچهزرنگ چهقدر در خاطرهها میماند؟ چند ماه بعد از اکران عمومی انیمیشن، بعد از اینکه دانشآموزها و پدران و مادران و معلمان زیادی، این اثر را بر پردۀ سینما تماشا کردهبودند؛ از آنها خواستم داستان را برایم تعریف کنند. عبارت «نمیدونم بعدش چی شد.» پرتکرارترین بازخورد بود. اگر انیمیشن را ندیدهبودم و همۀ روایتها را کنار هم میگذاشتم، نمیتوانستم بفهمم داستان دقیقاً چیست. وقتی با یکی از مادران دانشآموزها صحبت میکردم، میگفت: «اتفاقها خیلی سریع و پشت سرهم بود، دقیقاً نمیتونستی بفهمی چی میشه.» به نظرم رسید وقتی یک بزرگسال متوجه روند داستان نمیشود، احتمالاً بچهها (که مخاطب اصلی اثر هستند.) وضعیت عجیبتری خواهند داشت و آنچه در ذهن آنها نقش خواهد بست، جزییات ماجراجویی بچهزرنگ و تلاش او برای حفظ محیطزیست نخواهدبود، چون حتی در زمان تماشای اثر هم به طور دقیق متوجه خط داستانی نشدهاند.
شاید یکی از اصلیترین دلایل پیچیدهبودن طرح داستان این انیمیشن، تلاش سازنده برای گنجاندن چندین پیام در یک قصه بودهاست. بچهزرنگ هم قرار است نشان بدهد که قهرمانهای واقعی، خودِ بچههای معمولی هستند، هم قرار است از اهمیت حفظ گونههای جانوری و محیطزیست بگوید، هم سویههای مذهبی داشتهباشد و اشارهای به امام رضا بکند. گنجاندن همۀ این مفاهیم در یک اثر سینمایی لازم به نظر نمیآید و حتی تا حدی غیرممکن است. به همین خاطر سازنده ناچار شدهاست که صحنهها را به گونهای کنار هم بگذارد که داستان سرعتی بیشتر از سرعت پردازش ذهنی مخاطب داشتهباشد.
خواهرزادۀ نه سالهام، بعد از دو بار دیدن انیمیشن، دوازده دقیقه صوت برایم فرستاد و داستان را تعریف کرد. ابتدای صوت به جزییات شخصیتها گذشت و در همان دقایق اولیه گفت «نمیدونم اسم پسره چی بود ولی به خودش میگفت بچه زرنگ.» در توضیح یکی از دوستانم که همراه با برادر کوچکترش برای تماشای انیمیشن رفتهبود اینطور میگفت «این شخصیتها دو دقیقه نمینشستن باهم صحبت کنن، ببینیم چه احساساتی دارن، چرا با هم قهر کردن، چرا دوست شدن اصلا؟» یک مادر هم اساساً اعتقاد داشت که شخصیت اصلی داستان ببر مازندران بوده و بین صحبتها گفت «اسم پسر رو فراموش کردم.» هر کدام هم تأکید میکردند که انیمیشن را خیلی وقتپیش (نهایتاً دو ماه قبل) تماشا کردند و جزییات شخصیتها را به خاطر ندارند من از خودم میپرسیدم، بیست سال بعد، شخصیتهای این انیمیشن کجای خاطرات بچههای ایران قرار میگیرد؟ برای خودم هم ببری یک شخصیت جدید نبود، شنیدن صدای هومن حاجیعبداللهی در ذهن من تداعی عجیبغریبی از شخصیت پنگول برنامۀ رنگینکمان و رحمت در سریال پایتخت داشت و همین باعث میشد که شخصیت ببری در ذهنم نقش نبندند و شخصیتهای قدیمی و بهیادماندنیتر جای او را بگیرند.
در همان صوت دوازده دقیقهای خواهرزادۀ نه سالهام، بعد از چهار پنج دقیقه، به جایی رسید که تعریف کردن داستان را رها کرد و مشغول شرح دادن صحنههای بامزه شد و شروع به خندیدن کرد. صحنههایی مانند وقتی بچهزرنگ، ببری را به کلاس درسشان میبرد. عبارت «اینجاش خیلی بامزهبود» در تعریف بچهها و پدرمادرهای دیگر نیز شنیده میشد. احتمالاً بچههایی که دستهجمعی و با مدرسه به تماشای این اثر رفتند، اوقات خوشی را سپری کردند و بعدتر آن صحنهها را برای هم تعریف کرده و خندیدهاند. قوت فنی انیمیشن نیز در این بخش بیتأثیر نبوده و به طنز اثر افزودهاست. علاوه بر همۀ اینها صحنهپردازیهای جذاب نیز در ذهن بچهها نقش بستهبود «اتاق بچهزرنگ خیلی خوشگل و بامزه بود.»
در کنار صحنههای بامزه، احتمالاً در ذهن بعضی از بچههای کمسنوسالتر صحنههای ترسناک، مثل صحنههای درگیری با شکارچی، باقی بماند. به نظر میرسد نمایش چنین صحنههای درگیری برای مخاطب هدف مناسب نبودهاست. همانطور که یکی از معلمانی که گروهی از بچهها را به سینما بردهبود میگفت:«همۀ کلاس اولیها که ترسیدهبودن، معلمشون هی دونهدونه میبردشون بیرون.» شاید بیست سال بعد شکارچی انیمیشن بچهزرنگ برای بچههای دهه نود خاطرهای شبیه به مادربزرگِ خونۀ مادربزرگه برای بچههای دهه شصت باشد. شخصیتی که به شدت از او میترسیدیم و چرا بزرگترها نمیفهمیدند که ما میترسیم؟
شاید نیازی نباشد که بیست سال صبر کنیم تا ببینیم از این انیمیشن چه چیزی در ذهن بچهها باقیماندهاست، حتی همین الان، حدود دو ماه بعد از شروع اکران فیلم میتوان گفت که تصاویر اثر بیشتر از داستان و شخصیتپردازی آن در ذهن بچهها نقش بستهاست. طراحی انیمیشینی شخصیتها و صحنهها و لحظات جذاب فیلم، در کنار هم موجب شده که این انیمیشن به یکی از پرفروشترین آثار سینمای ایران تبدیل شود. این حادثه گرچه خیلی خوب است، اما کافی نیست، روح یک اثر نمایشی، در نهایت داستان آن است، داستانی که چارچوب اثر را حفظ میکند و آن را برای همیشه در عمق جان مخاطب مینشاند.



