قرار هفت با موضوع «دفاع در داستان کودک و نوجوان» با حضور حبیب الله یوسفزاده؛ نویسنده و پژوهشگر و دکتر محمدرضا سنگری؛ پژوهشگر و مدرس دانشگاه به همت اندیشکده امید برگزار گردید. گزیدهلی از مباحث مطرح شده در نشست را باهم بخوانیم:
چه ویژگیهایی در یک اثر داستانی برای ادبیات پایداری لازم است، و بعد از آن، چه عناصری در این آثار باید باشد که ما بتوانیم اثر را در مفهوم و مصداق دفاع قرار دهیم؟
آقای سنگری/

ابتدا توجه دهم به این مسأله که معمولا در گذار از هر آنچه تلخکامی، تیرگی و بنبستها در جامعه عنوان میشود، باید لزوماً با بررسی، پژوهش، درایت، تدبیر، برنامه مدون و منظم، تلاشهایی انجام شود که قدرت عبور از آن مسائل یا بحرانها، با پشوانه دین و فرهنگ پایداری و دفاع میسر و ممکن شود. ابتدا توضیحی در باب پایداری ارائه کنم و بعد به مسئله دفاع در پایداری که پرسش محوری شماست، بپردازم. نظام هستی و جهان، سازوکاری حکیمانه و معقول دارد. در دل تمام پدیدهها، نوعی از مقاومت وجود دارد که وقتی یک عنصر بازدارنده یا مزاحم در این چرخه وارد میشود، در مقابل آن ایستادگی بروز و ظهور مییابد. در جهانِ موجودات به گونههای مختلف این روند و فرمول و مقاومت وجود دارد. یکی پای نازکش برای دویدن و از خطر دور شدن، سلاح سلامتی و گریز از خطر در هر مورد کمکش میکند. مثل آهو. یکی میتواند به رنگ محیط درآید و با این رنگپذیری و تغییر رنگ، خودش را حفظ کند و پایداری بورزد.یکی مثل لاکپشت، لاکی سخت و مقاوم دارد که میتواند در آن پنهان بشود. یکی دیگر با بال پروازش، پرواز میکند. دیگری قدرت فیزیکی و بدنی دارد و در مقابل هر آفت و خطر میایستد و شاید هزاران گونه از این شیوه دفاع را میتوانیم در هستی بیابیم. در دریا که موجودات بیشتری از خشکی هستند، هزاران گونه دفاع در آنجا قابل مشاهده است. توضیحی برای واژه پایداری عرض کنم. پایداری از نماد پا گرفته شده.
ما در فرهنگ ایرانی خودمان سه عنصر داریم که نماد ایستادن و مقاومت کردن است:
پا
پی
و پر
این سه مورد را در شعر فردوسی میتوانیم ببینیم.
من در کتاب ادبیات پایداری در مقدمه به این موضوع و مسأله پرداختهام.
پایداری به معنی پایداشتن در چیزی است.
هنگامی که شما با خطر مواجه میشوید، میایستید و دفع خطر میکنید. طبیعتاً ما در مقابل یک خطر یا یک آفت که هستی یا هویت ما را تهدید میکند؛ تسلیم نمیشویم و عکسالعمل نشان میدهیم.
ما یک هستی داریم و یک موجودیت و هویت.
موجودیت ما همین بودن و هستی ماست؛
اما هویت ما آن چیزیست که به ما تشخص میبخشد.
جغرافیا، عنصر هویتی است. زبان، عنصر هویتی است. ما هرجا میرویم، میگوییم ایرانی هستیم. وقتی میگوییم ایرانی هستیم، از زبان، ما را میشناسند. تاریخ، عنصر هویتی ماست.
فرهنگ، عنصر هویتی ماست. زمانیکه هر کدام از اینها تهدید شود، ما خواهناخواه اقدامی انجام میدهیم. بنابراین همیشه در پایداری و در دفاع، یک عنصر تهدید وجود دارد. این تهدید، به هرحال یا هستی را تهدید میکند یا هویت را. به زبان دیگر: یا موجودیت ما در خطر قرار میدهد یا هویت ما را. در آن صورت وقتی من در تهدید و در خطر قرار میگیرم، اولین مسئلهای که به من منتقل میشود، فهم و شناخت این تهدید است. من وقتی این تهدید را احساس کردم، با خود میسنجم که آیا توان مقابله با آن را دارم یاخیر!
بلاخره باید از هستی و هویت خودم دفاع کنم. اگر احساس کنم که توان آن را ندارم که در مقام مقابله برآیم، میروم و امکاناتی را که میتواند یاریگر و پشتوانه من باشد، برای ایستادن به دست میآورم. در فرهنگ قرآنی داریم:
وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة [1]
(تا میتوانید آن استطاعت، قوه، توش و توان را فراهم کنید.)
تصور نکنید این قوه فقط امکانات نظامیست. ممکن است امکانات فکری، روحیه جامعه، انسجام ملی، وحدت و همدلی، همکاری و همراهی و… باشد. در روزگار ما جنگ تعریف جدیدی پیدا کرده است. بخش عمده جنگهای امروزی، فضای شناختی، ادراکی و رسانهای است. اگر من اینجا رسانه مناسب و روش مطلوب انتقال پیام را پیدا کنم، این خودش نوعی ایستادگی و دفاع است.
نکته بعد این است که زمانی که من به بررسی تواناییهای خودم میپردازم، قصد دارم که برآیند روشنی از آنها پیدا کنم. لذا ابتدا شروع میکنم به شناخت تواناییها و عوامل تهدید. عنصر تهدید، یعنی آن سازه تهدید، که الان مرا در خطر قرار میدهد، کیست و چیست؟ دشمن از چه امکان و ابزاری استفاده میکند تا من به نسبت آن ابزار خودم را تنظیم کنم و تمام توان خودم را مجهز نمایم و تسلیم ترفندهای دشمن نشوم و نگذارم که عوامل تهدیدی او به من آسیب برساند. و این نکتة دوم است. نکته سوم، درک میدان تهدید است. که من بدانم میدان تهدید کجاست. یک تهدیدگر داریم و او برای عملش به میدانی نیاز دارد. من باید آن میدان را بشناسم. باید ظرفیتهای دشمن را بشناسم. باید نحوة تهاجمش را دقیقاً بدانم و…
مثالی از ورزش بزنم، چون این روزها نمود روشن و ملموستری دارد. چه ورزشهای جمعی و چه، معمولا تیمها وقتی در مقابل هم قرار میگیرند ابتدا میگویند باید حریف را آنالیز کرد. این آنالیز یعنی چه؟
این تیم فوتبال میخواهد با تیم دیگری مثلا در جام جهانی روبهرو شود. از حالا میرویم و بررسی میکنیم که نقطة قوت و ضعف حریفان چیست . مثلا اگر معلوم شد دروازهبان این تیم معمولا با توپهای زمینی آسیب پذیرتر است، قرار بر این میگذارندکه بیشترین شلیکها به سمت دروازه حریف زمینی باشد. اگر در توپهای هوایی ضعیف است، اگه جناح راست یا جناح چپ، هر کدامش آسیبپذیر است، تاکتیک تیم را بر همان ترفند که میتواند نتیجهبخش باشد، قرار میدهیم. مثالً در کشتی اینجور است که میفهمند مثلا دست راست حریف ضعیفتر از دست چپ اوست. از همان طرف حمله میکنند. در عین حال باید نقطه قوت طرف را هم بشناسیم. حریف در هجوم به این شکل کار میکند و در این تاکتیک بسیار ماهر و چابک است و ما باید بتوانیم این ترفند را خنثی کنیم. با این توضیحات ابتدایی، تقریباً خواستیم تصویری از مفهوم پایداری و دفاع را فراروی خودمان قرار دهیم. میدانیم وقتی صحبت از دفاع میکنیم، صحبت از دفاع، فقط این نیست که تو در مقابلت دشمن بایستی، باید دشمنت را بشناسی، تواناییهای او و خودت را بررسی کرده باشی، میدان را شناخته باشی، آفتها و خطرهایی که وجود دارأ، همه را بررسی کرده باشی. این میشود دفاع مناسب و مهیا کردن همة امکانات و ابزار.
دقت کنید که:
وقتی ما صحبت از دفاع میکنیم، در دفاع، مفهوم جنگ هم وجود دارد.
این را نباید اشتباه کرد. چون چنین نیست که هر کس بگوید من اهل جنگم، ما تصور بکنیم که این آدم جنگطلب است.
جای جای شاهنامه از جنگآوری و نبرد خیر و شر صحبت میکند. در حالیکه لازمه دفاع، جنگ است.
یعنی وقتی دشمن به تو حمله میکند، اینجور نیست که فقط بایستی و مقاومت کنی.
گاهی لازمه دفع دشمن، هجوم و حمله است.
بنابراین در متن دفاع، همیشه مفهوم جنگ وجود دارد و این دو، با همدیگر یک گرهخوردگی وسیع دارند.
آقای یوسفزاده/

وقتی که قصهها و روایتها را به عنوان یک متن درنظر میگیریم، بخشی از قصه و روایت باید به شکلگیری هویت بپردازد. نکتهای که لازم است اشاره کنم، موضوع و تشریح اساس و بنیان فرهنگی و تمدن هر جامعه و کشور در پرداختهای مکتوب است. یکی از کتابهایی که میتوانیم به آن استناد بکنیم و بسیار زیبا این مسائل را طرح نموده، کتاب نبرد ایرانیان هست. این کتاب زیر عنوان روایت دفاع ایرانیان از میهن در برابر دشمنان تنظیم شده، که یک بخش مهمی از عناصری که اشاره کردیم، دفاع، میهن و میدانی که در آن کنش انجام میشود، و به عنوان تهدید قلمداد میشود، در این کتاب آمده که برای من نویسنده هم بسیار جالب است. جالب بودنش به دلیل نگاه کلی و روندی است که در موضوعات کتاب آمده است. از قصه بهرام چوبی، نبرد ابومسلم خراسانی، نبرد شاه طهماسب با ازبکها، نبرد شاه عباس با ازبکها، نبرد سربداران و نبرد جاللالدین خوارزمشاه در برابر مغولها و نوع مقاومتی که مردم نیشابور در برابر مغولها داشتند، تا سیر حوادث این زمانه که به دوره بعد از صفویه میرسد و وارد قصه های عباس میرزا میشود. اگر اشتباه نکنم، به حوادث امروز ما هم اشاره میکند و حمله صدام و بحث مقاومت مردم آبادان را بازگو میکند و نبرد مردم فارس در شلمچه و موضوعات دیگر را در این کشمکش تاریخی بیان مینماید و حتی به نبردهای فرهنگی و هویتی و عرصههای موشکی و دیگر موضوعاتی در این مدلها پرداخته و این یک بازتاب هویتیانگار است. حتی مخاطب نوجوان وقتی که این فهرست را نگاه میکند، متوجه میشود که این نبرد به صورت منقطع و مربوط به زمان امروز یا دیروز ما نبوده و در بطن تاریخ و فرهنگ ما ریشهدار بوده است.
اشاره کنم به بحث شکل گیری هویت در کودک.
از جانوران شروع کنیم. شما اگر یک مرغ یا خروس را جلو آینه قرار میدهید فکر میکند که مرغ و خروس دیگری در برابرش هستند؛ شعور ندارد. شنیدهام فقط دلفینها و فیلها و برخی جانوران دیگری هستند که این ویژگی را دارند که بتوانند تشخیص بدهند که آنچه در آینه هست، خودشان هستند. بقیه جانوران این قابلیت را ندارند. نوزاد انسان هم در بدو تولد به همین صورت است. یعنی اگر جلو آینه قرار بگیرد برایش قابل تشخیص نیست که آن تصویر متعلق به خود اوست. روانشناس فرانسوی ژاک الکان میگوید لحظهای که کودک در برابر آینه متوجه میشود که آن منم، از آنجا پایه «من» گذاشته میشود. او از آن لحظه شروع میکند یه لبخند زدن و خودش را دارای هویت میبیند. در واقع این عبور از آینه برای او، شکل دهیذهنی ویژهای تولید میکند. اگر بخواهم کتابی را اشاره بکنم که شاهکار ادبیات انگلیس است باید از دو کتاب نام ببرم؛ یکی «آلیس در سرزمین عجایب» و دیگری «آلیس در آن سوی آیینه» کتاب ارتفاع یافتة قبلی است. اینجا آن شخصیت داستان از آینه عبور میکند و به یک دنیای دیگری وارد میشود که جهان دیگری است. در شرایطی قرار میگیرد مواجه می شود که در آن دنیا میتواند کوچک شود، بزرگ شود، خرگوش صحبت میکند، جانوران منطقهای عجیب و غریب دارند، که همة اینها در واقع دقیقاً یک استعاره است از روند هویتیابی کودک. در کتاب آلیس در آن سوی آیینه وارد یک موقعیت صفحة شطرنجی میشود و باید از یک سری قواعد و مقرراتی که در آن دنیای خاص وجود دارد، استفاده کند تا به مقام ملکه بودن و کمال برسد؛ که این مسأله به عنوان نمادین قابل توجه
است. کاش این گونه آثار در چنین جلساتی مورد بازبینی و واکاوی قرار بگیرند و در موردآنها تأمل و دقت بیشتری شود و ببینیم که در ادبیات خودمان چه چیزهایی مابهازای آن داریم. ما باید بتوانیم کودکان خودمان را معرفی بکنیم. تشخیص من این است که ابتدا هویت احصا میشود، کمکم افزایش پیدا میکند و به مرحله نوجوانی میرسد. نوجوانی مثل جوجه کودک مرغ که سر از تخم در میآورد، دوران چسبندگی به محیط و زمینه جداشدن جوجه را فراهم میآورد، یعنی او دنبال هویت مستقل میگردد. بعد آرامآرام شک میکند و در مقابل والدینش که فکر میکرده خدایش هستند، جوری رفتار میکند که گویی دارد نافرمانی میکند، به حرف کسی گوشنمیدهد. دنبال آن هویت خاص خودش میباشد. در هویتیابی آنچه بیشتر اهمیت دارد، محیط است. تربیت کودک و نوجوان خیلی مهمتر از آن است که تنها به یک مجموعه وزارت آموزش و پرورش واگذار شود. محیط است که در واقع شخصیت کودک را میسازد و او را به این باورمند
میکند که بگوید:
مـرغ بـاغ ملکوتـم نیـم از عالـم خاک
دو سـه روزی قفسی ساختهاند از بدنم [2]
این یک روایت است، یک خودانگاره است. یا اینکه باور میکند که تکامل یافته کرم و میمون و فلان و اینهاست. این دو انگاره به او شخصیتهای مناسب با
انتخابهای او را ایجاد میکند. بنابراین اینجا بر سر دو راهی قرارمیگیرد که یک مسیر استعلایی را انتخاب کند، یعنی همان کمالجویی معنوی و یا راه دیگر، که به زندگی مادی و حیوانی ختم میشود. اگه بخواهم بحث محیط را تشبیه بکنم، مانند کارگاههای نباتسازی میماند که نخی را وارد یک مایع به اصطلاح قند غلیظ که محیط اشباعشده از قند است، میکنند تا آرامآرام بلورهای نبات شکل بگیرد. واقعاً محیط تربیتی مانند یک چنین محیطی است که به آرامی و مسلسلوار تربیت و شخصیت نوجوان را شکلمی دهد. اگر کودک چشم بازکند و ببیند که در محل زندگی خود دو قفسه کتاب وجود دارد، و او درمحاط کتاب است، یکجور بار میآید و اگر باچشمبازکردن ببیند که پدرش همیشه با انبردست و آچار مشغول کار است، جور دیگری بار میآید. احتمال توجه به هریک از این دو موضوع در نوجوان زیاد است. بنابراین دریافتهای محیطی میتواند باعث علاقهمندی یا عدم تمایل به مشاهداتش باشد. گرچه دریافت با تحقیق به دست میآید، ولی درصد بسیار قابل توجهی از دریافتهای ما نتیجه باورهای تلقینی است که از طریق محیط به ما منتقل شده است. بنابراین اینجا ارزش رمان، تاریخ و ادبیات مشخص میشود.
خلبانها اتاقکی دارند که به آن «اتاقک پرواز» میگویند. نمونة پروازشان در آنجا انجام میشود، بدون اینکه بخواهند پرواز واقعی و هوایی با هواپیما داشته باشند. شبیهسازی میکنند، مانند زندگی کودک در آن محیط بهخصوص. فضای ادبیات نیز برای همین انتقال تجربیات بشری و آزمون های او در شرایط مختلف و متفاوت است. ادبیات نشاندهنده تجربه زیستی بشر است که بر جان مخاطب مینشیند و او را با بالهای کلمات و موضوعات به پرواز درمیآورد و به او یاد میدهد که این شبیهسازی چقدر میتواند برای زندگی او مفید باشد.
میخواستم به کتابی اشاره بکنم که میگویدکه قصه و ادبیات نزدیکترین رسانه به تارهای فطرت بشر است.یعنی هرچقدر اندرز بگوییم، هرچه نصیحت به
کودک را تکرار کنیم، به اندازة ادبیات بر روح و روان و انتخاب و رفتار کودک خیلی تاثیر نخواهد گذاشت. اما اگر خودش را در متن یک داستان فرض کند و با شخصیت داستان همراه کند، به خاطر تلقینپذیری، شروع میکند که از این شخصیت داستانی دریافتهای خودش را اضافه کند تا به مرحلة بالاتری از لحاظ مهارت و اندیشه در زندگی برسد. نوجوانانی که بیشتر در خانوادهشان مطالعه صورت میگیرد و با کتاب زندگی میکند، حتی از لحاظ سیما نیز با دیگرانی که از این نعمت محروم هستند، متفاوت است. جلوهگری و رفتارهای حسنه که از مطالعه به دست میآید، دوام و اثربخشی بیشتری دارد. مثال دیگری میزنم. یادگرفتن رانندگی برای برخی بسیار سخت است. در جایی خواندم که اگر انسان چشمانش راببندد و تصور کند که در حال رانندگی است و تمام کارهایی که راننده در موقع مناسب انجام میدهد، این فرد در ذهن و تصور خودش انجام دهد، همانقدر یا حدود همان اندازه اثر دارد که فردی در صورت واقع و در خیابان مشغول تعلیم رانندگی است و پشت ماشین واقعی نشسته است. بنابراین از آنجایی که ادبیات این امکان را برای کودک فراهم میکند که تجربههای زیستی برای خودش و درجهت هویتسازی خودش فراهم کند، نقش ادبیات بسیار اثرگذار و غیرقابل تردیدی دارد.
ذکر این نکته ضروری است که به نظر من:
بسیاری از تولیدات ادبیات ما،
متناسب با مخاطب تولید نمیشود.
یعنی:
مخاطبشناسانه نیست.
روحیات و شرایط کودک در نظر گرفته نمیشود.
بسیاری از این گونه آثار،
با نگاه بزرگسالی به دنیای کودک نوشته شده است.
باز اگر بخواهم حکایت و تمثیلی راجع به این موضوع بگویم، درمان خاصی است که توسط ابوعلی سینا انجام میشود در مورد شاهزادهای که مالیخولیایی شده بود و فکر میکرد گاو شده است و باید سرش بریده شود! بوعلی ابتدا دستی به پهلوی مریض میزند و میگوید عجب این گاو لاغر است. کمی به او غذا بدهید تا فربه و مناسب سربریدن شود. بعد کمکم از همین طریق وارد دنیای او میشود و به معالجهاش میپردازد. بنده به دلیل داوریهای متعددی که انجام دادم در جشنوارههای مختلف، توفیق مطالعة اکثر آثار را پیدا کردهام و اینجا باید اذعان کنم که اغلب آثار این عرصه، به ویژه در موضوع دفاع مقدس دچار شعار زدگی و سطحینگری شده است.شاید در این دهه تلاش شده که مقداری هنرمندانهتر کار شود، ولی اشکال کار هنوز به وفور ادامه دارد. مثلا میبینیم که یک بسیجی ایرانی با یک اسلحة کالشینکف یک لشکر عراقی را تارومار میکند! مانند انداختن عروسکهای خیمهشب بازی در صحنة تئاتر.
داستان وقتی اثر واقعی خودش را میگذارد که در آن به شکستها، ناکامیهاو پیروزی و موفقیتها، واکاویها، بازگشت به خویش، بازنگریهای رفتاری، دیدن همة موضوعات از دریچة واقعیت و… اشاره داشته باشد. اگر بخواهم سر سلسله همه این موضوعات را اشاره کنم باید شما را به بحث زبان،به عنوان ملات هویتساز و منسجمکننده پیوندهای ملی و تاریخی، توجه دهم.
مورد مثال دیگر داستان «آخرین درس» از آلفونس دوده است را دوستان آشنا هستند. در این داستان راوی توصیه میکند که
دوستان!
زبان را رها نکنید. تا وقتی که این زبان در این مرزوبوم هست، دشمن هیچ غلطی نمیتواند انجام دهد.
بنابراین در این میدان فرهنگی و بخش هجوم فرهنگی و دفاع فرهنگی،حساسترین بخش، میدان کودک و نوجوان است، که هم دشمن بر این موضوع
سرمایهگذاری کرده و هم ماباید با همه قوای خودمان در این کارزار زبانی که به عرصه فرهنگی کشیده میشود، اهتمام ویژه داشته باشیم. وظیفه ماست که اینجا بایستیم و به قول جناب سعدی:
سـر چشـمه شـاید گرفتن بـه بیل
چو پُر شـد نشـاید گرفتـن به پیل
اگر ما بخواهیم کاری در موضوعات فرهنگی کشور انجام دهیم، اولولیت و حساسیت اول میدان اصلی ما در حوزة ادبیات کودک و نوجوان است، که هرچه هم کار کنیم، کم است. اما ادبیاتی که از من، ما بسازد.
دیدهاید در مسابقات فوتبال وقتی تیمی برنده میشود، طرفدانش میگویند ما برنده شدیم.خودش را بخشی از آن موفقیت میداند. در بخش ادبیات کهن خودمون اگر بخواهیم به یک نمونه درخشان و طلایی اشاره کنیم، داستان سیمرغ است. پرندگانی که عازم هستند تا به سیمرغ برسند. بلاخره همه که با یک توان نمیروند، برخی خسته میشوند و در طول راه از کاروان جا میمانند، اما در نهایت به آنجایی میرسند که قرار بوده برسند.سراغ سیمرغ را میگیرند. بعد نگاهی به خودشان میاندازند، می بینند که خودشان سیمرغ هستند که به آنجا رسیدهاند؛ و آنگاه متوجه میشوند که سی نفر خودشان سیمرغ هستند.
آن لحظهای که مخاطب ما حس میکنه که سیمرغ خودشان هستند و کسی قرار نیست از بیرون بیاید و دست اینها را بگیرد، آن لحظه، لحظه خیلی خاص و درخشانی است که وجود مخاطب را تحتتأثر قرار میدهد و تمام همّ ادبیات ما باید توجه به این معنا باشد که با این فضاها، تصویر سازیها، موقعیتها، شخصیتها، درام داستانی و… کودک و نوجوان ما را به «ما شدن» هدایت کند و این حس را در آنها افزایش دهد تا جزیی از وجود آنها شود.
پینوشت:
[1] سورة انفال، آیه 60
وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ وَآخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لَا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ ۚ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَأَنْتُمْ لَا تُظْلَمُونَ
و در برابر آنان آنچه در قدرت و توان دارید، از نیرو [و نفرات و ساز و برگ جنگی] و اسبان ورزیده [برای جنگ] آماده کنید تا به وسیلة آنها دشمن خدا و دشمن خودتان و دشمنانی غیر ایشان را که نمیشناسید، ولی خدا آنان را میشناسد، بترسانید. و هر چه در راه خدا هزینه کنید،پاداشش به طور کامل به شما داده میشود، و مورد ستم قرار نخواهید گرفت.
[2] مولوی و همام تبریزی (هر دو آمده است.)



