تجربهی احساسی ما پس از تماشای هر انیمیشن، تاثیر قابلتوجهی بر ادراک و ارزیابی ما از آن دارد. گاهی نحوهی روایت و پایانبندی یک انیمیشن، آنقدر بیرمق و دلسردکننده است که نهتنها مخاطب را درگیر نمیکند، بلکه احساسی ناخوشایند نیز در او برمیانگیزد.
این انیمیشن بیشتر به ویترینی از مفاهیمی ناپخته و شکلنیافته شباهت دارد. مفاهیمی ارزشمند همچون استعمار، انرژی هستهای، قهرمان و ظهور، که میتوانستند در ساختار روایت جایگاهی معنادار و عمیق پیدا کنند، نهتنها فاقد انسجام لازم هستند، بلکه حتی به نوعی بیارزش جلوه داده شدهاند. در دنیای امروز، که ضرورت دقت در مفاهیم انتقالی به کودکان و نوجوانان بیش از پیش احساس میشود و با توجه به تأثیرگذاری قابلتوجه انیمیشنها بر ذهن مخاطب، این پرسش مطرح میشود که این اثر از نظر محتوایی چه تأثیری بر بینش و درک مخاطب خود خواهد گذاشت؟
مایلم یادداشتم را از پایان انیمیشن آغاز کرده و به سمت ابتدا حرکت کنم. در انتهای این اثر، شاهد به تصویر کشیده شدن ظهور منجی هستیم؛ اما این تصویر چگونه ارائه شده است؟ ظهور منجی در شرایطی رخ میدهد که همه چیز به ویرانی کشیده شده است. چه تصویر مضحکی! آیا این پیام به ذهن کودک خطور نمیکند که چرا باید امام زمان در لحظهای ظهور پیدا کند که همهچیز نابود شده است؟ چنین روایتی این پرسش را به وجود میآورد که آیا پیش از ظهور، هیچ اقدامی نمیتوان انجام داد و انسانها محکوم به انفعال هستند؟ مردم شیناشهر در طول داستان نه تلاشی برای ظهور داشتند و نه انتظاری فعال، گویی که تغییر و نجات، امری کاملا خارج از اختیار آنان است.
شخصیتهای این انیمیشن از نظر هیجانی ضعیف هستند و در نتیجه، احتمالا نمیتوانند تجربهای عاطفی برای مخاطب خلق کنند. این ضعف تنها یک کاستی زیباییشناختی نیست، بلکه از منظر روانشناسی، میتواند لطمهای جدی به کارکرد تربیتی اثر وارد کند. بر اساس رویکرد هیجانمدار[1] ، هیجانها نهتنها بازتاب درونی احساسات ما هستند، بلکه نقش تنظیمکننده و راهبر در فرایندهای شناختی و رفتاری ایفا میکنند. بهعبارتی، تجربهی هیجانی معتبر و عمیق، زمینهساز آگاهی شناختی و در نهایت تغییر رفتار است. در غیاب این بعد احساسی، مخاطب – بهویژه کودک یا نوجوان – نه تنها نمیتواند با شخصیتها همدلی کند، بلکه از فرصت درونیسازی پیامهای داستان نیز محروم میماند. در روانشناسی رشد، مواجهه با هیجانات، بخشی اساسی از رشد هیجانی و یادگیری شیوههای تنظیم هیجان محسوب میشود. اثری که فاقد لحظات عاطفی تأثیرگذار باشد، بهجای آنکه زمینهساز رشد هیجانی کودکان باشد، ممکن است تصویری سرد و گسسته از روابط انسانی به نمایش بگذارد. در این انیمیشن، نه در طراحی شخصیتها و نه در موسیقی، تلاشی برای ایجاد پیوند عاطفی با بیننده دیده نمیشود.
پوشش شخصیتهای مادر و دختر در این انیمیشن، همراه با سرعت بیش از حد روایت، عدم وجود گرههای داستانی، و الهامگیری از انیمیشنهای مختلف به شکلی که گاه به کپیبرداری نزدیک میشود، همگی از نکاتی هستند که جای تأمل بسیاری دارند. علاوه بر این، استفاده از شوخیهای اینستاگرامی با تاریخ مصرف محدود، که بهسرعت از جذابیت و ارتباط خود با مخاطب خارج میشوند، بر ضعف ساختاری اثر میافزاید. این موارد نشان میدهد که انیمیشن، بهجای ارائه محتوایی ماندگار و تفکربرانگیز، به ترکیبی از عناصر پراکنده و ناسازگار تبدیل شده که نهتنها در خدمت روایت نیستند، بلکه انسجام کلی اثر را نیز تضعیف کردهاند.
این انیمیشن مملو از تاکید بر واژهی «قهرمان» است، در حالیکه کمتر تصویر قابلباور از یک قهرمان واقعی در این انیمیشن دیده میشود. این خلا زمانی نگرانکنندهتر میشود که بدانیم مخاطبان اصلی این اثر، کودکان و نوجوانان هستند؛ گروهی که در مراحل شکلگیری هویت و الگوگیری قرار دارند و بیش از هر زمان دیگری نیازمند مواجهه با الگوهای قهرمانانهاند. در روانشناسی رشد کودک و نوجوان، قهرمان یکی از بنیادیترین سازههای شناختی برای ساخت تصویر از “خود آرمانی” است. بر اساس نظریههای هویت (مانند نظریه اریکسون، مارسیا، و کمپل)، کودکان و نوجوانان از طریق همانندسازی با شخصیتهای قهرمان، ارزشها، آرمانها و نقشها را کشف و درونیسازی میکنند. سینما بهعنوان رسانهای تاثیرگذار، میتواند زمینهای برای رشد این تصویر آرمانی از خود فراهم کند. در این انیمیشن، مفهوم قهرمان تنها در سطح کلامی تکرار میشود و شخصیتها فاقد ویژگیهایی هستند که آنان را به الگوی رشدی یا اخلاقی برای مخاطب تبدیل کند. در غیاب فرایند شکلگیری قهرمان، آنچه باقی میماند صرفا برچسبی سطحی است که نهتنها اثربخشی تربیتی ندارد، بلکه ممکن است موجب بیاعتمادی کودک به مفاهیم بزرگ و تحریف معنای قهرمان در ذهن او شود. در شرایطی که ما نیاز به تولید شخصیتهای قهرمانمحور برای نسل جدید داریم، استفادهی سطحی و بیپشتوانه علمی از این مفهوم میتواند فرصتسوزی باشد.
از سوی دیگر این انیمیشن تلاش دارد به مفاهیمی مانند خانواده، دوستی، و مقاومت در برابر بیعدالتی بپردازد. تلاش شخصیتهای اصلی برای عبور از موانع و ایستادگی در برابر نیروهای منفی، میتواند برای مخاطب کودک آموزنده باشد و الهامبخش عمل جمعی و روحیه همدلی باشد. هرچند پرداخت این مضامین در اجرا با چالشهایی همراه بوده، نمیتوان از نیت مثبت سازندگان در برجستهسازی این ارزشها چشمپوشی کرد. شاید اگر در روایتپردازی و شخصیتسازی دقت بیشتری بهکار میرفت، میتوانستیم با قهرمانانی مواجه شویم که واقعا الهامبخش باشند. اثر نهایی، در غیاب این عمق، بیشتر به سرابی از قهرمان شبیه است. در نهایت، زمانیکه یک اثر کودک و نوجوان از انجام وظایف هیجانی و الگوسازی خود ناتوان باشد، نهتنها اثربخش نخواهد بود، بلکه میتواند ناخواسته تصویری گمراهکننده از مفاهیم بنیادینی چون قهرمان ارائه دهد.
به قلم مطهره وکیلی؛ پژوهشگر اندیشکده امید

پینوشت:
[1] Emotion-Focused Approach



