مجید مجیدی؛ پژوهشگر مطالعات نوجوانی و مدیر اندیشکده امید
چرا نوجوانان بیش از آنکه مسئله باشند، منبع شناختاند؟
نوجوانی را معمولاً با بحران، هیجان و ناپایداری میشناسند؛ اما اگر کمی از کلیشهها فاصله بگیریم، نوجوانی بیش از آنکه «دورهی خطر» باشد، دورهی فرصت است. فرصتی که اگر دیده و جدی گرفته نشود، میتواند به بحران تبدیل شود؛ و اگر بهدرستی فهم شود، به سرمایهای اجتماعی تبدیل شده و استعداد این را دارد که پیشران حرکتهای اجتماعی شود.
نخستین ویژگی تعیینکنندهی نوجوانی، ورود به جهان مسئولیت است. نوجوان دیگر کودک نیست که فقط فرمان بگیرد و اجرا کند. او توان تصمیمگیری و تصمیمسازی دارد، میتواند انتخاب کند و پیامد انتخابش را ـ هرچند ناقص ـ بفهمد. از همینرو، نوجوانی را میتوان «دورهی وزارت و مسئولیتسپاری» دانست؛ دورهای که اگر مسئولیت متناسب با علاقه و توان نوجوان به او واگذار شود، حس مفیدبودن و اثرگذاری در او شکل میگیرد. برعکس، محرومکردن نوجوان از مسئولیت، اغلب به بیانگیزگی، پرخاش یا کنارهگیری میانجامد.
نوجوانی، همزمان دورهی انتقال و گذار است؛ گذار از کودکی به بزرگسالی. نوجوان دیگر نمیپذیرد با او مانند کودک سخن گفته شود، اما هنوز بهطور کامل وارد دنیای بزرگسالان نشده است. همین «بینابینیبودن»، موقعیتی پیچیده میسازد. از یکسو انتظار میرود رفتارش کودکانه نباشد و از سوی دیگر، هنوز در حال تمرینِ بزرگسالی است. مسئلهی بلوغ جسمی و روانی نیز این گذار را حساستر میکند. بسیاری از تعارضهای این دوره، نه از سر لجاجت، بلکه از ناتوانی در سازگاری با این وضعیت انتقالی ناشی میشود.
در قلب این گذار، یک پرسش بنیادین شکل میگیرد: «من کیستم؟» نوجوانی، دورهی جستوجوی هویت است؛ هویت به معنای تمایز خود از دیگران و یافتن جایگاه فرد در جهان. نوجوان میخواهد بداند چه کسی است، به چه چیزی باور دارد و قرار است شبیه چه کسی شود. اگر این پرسش بیپاسخ بماند یا پاسخ آن بدون داشتن باور و از بیرون تحمیل شود، نوجوان بهراحتی جذب هویتهای آماده و الگوهای رسانهای شده و یا احساس ابهام در کسب هویت در او به وجود میآید.
ویژگی مهم دیگر این دوره، آرمانگرایی است. نوجوان میتواند دربارهی ایدهآلها، ارزشها و جهان مطلوب فکر کند. این توانایی، فرصتهای مهمی میسازد: تحرک اجتماعی و فرهنگی، انگیزه برای رشد، تقویت هویت مثبت، خلاقیت و نوآوری. اما اگر این آرمانگرایی با واقعیت اجتماعی پیوند نخورد، بهسرعت میتواند به ناامیدی، سرخوردگی، انتقادگری افراطی یا احساس بیکفایتی تبدیل شود. مسئله این نیست که آرمانگرایی نوجوان «خوب» یا «بد» است؛ مسئله این است که چگونه هدایت و معنا میشود.
نوجوانی را میتوان آستانهی بزرگسالی نامید. نوجوان بهطور طبیعی به الگوهای بزرگتر از خود نگاه میکند؛ به معلمان، چهرههای اجتماعی، سلبریتیها و حتی دوستانش. دوست دارد شبیه آنان سخن بگوید، لباس بپوشد و رفتار کند. در این نقطه، مسئلهی الگو اهمیت حیاتی پیدا میکند. خلأ الگوی واقعی و در دسترس، اغلب با الگوهای دور، مجازی و دستنیافتنی پر میشود؛ الگوهایی که بیش از آنکه راه زندگی نشان دهند، سبک مصرف میسازند.
و در نهایت، نوجوانی را باید پنجرهای رو به آینده دانست؛ جایی که نشانهی فردای جامعه زودتر از هر جای دیگری دیده میشود. نوجوانان امروز، پیش از آنکه ما به تغییر عادت کنیم و خو بگیریم، با زبانها، فناوریها و زیستجهانهای تازه خو میگیرند و دقیقاً به همین دلیل، صرفاً مخاطب سیاستها و برنامهها نیستند، بلکه منبع فهم تحولات پیشرو به شمار میآیند. گفتوگوی مستمر و واقعی با نوجوان، نه از سر کنترل که از موضع فهم، امکان دیدن تغییرات فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی آینده را فراهم میکند. اگر این ارتباط حرفهای و مبتنی بر شنیدن شکل بگیرد، نوجوان از «مسئله» به «نشانه» تبدیل میشود؛ نشانهای که هم مسیر تربیت را روشن میکند و هم در او احساس شایستگی، کفایت و دیدهشدن میسازد؛ احساسی که زیربنای مسئولیتپذیری و کنشگری اجتماعی در دورههای بعدی است.
نوجوانی نه دورهای برای حذف، سرکوب یا تعلیق، بلکه مرحلهای برای تمرین مسئولیت، ساخت هویت و پیوند آرمان با واقعیت است. جامعهای که نوجوانش را نمیبیند، ناچار است آیندهاش را از روی حدس و گمان بسازد؛ اما جامعهای که نوجوان را جدی میگیرد، آینده را زودتر میفهمد و برای آن برنامه دارد.



